بوستان › باب چهارم در تواضع › بخش ۱۸ - حکایت حاتم اصم
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
گروهی برآنند از اهل سخن — که حاتم اصم بود، باور مکن
برآمد طنین مگس بامداد — که در چنبر عنکبوتی فتاد
همه ضعف و خاموشیش کید بود — مگس قند پنداشتش قید بود
نگه کرد شیخ از سر اعتبار — که ای پایبند طمع پای دار
نه هر جا شکر باشد و شهد و قند — که در گوشهها دامیار است و بند
یکی گفت از آن حلقهٔ اهل رای — عجب دارم ای مرد راه خدای
مگس را تو چون فهم کردی خروش — که ما را به دشواری آمد به گوش؟
تو آگاه گشتی به بانگ مگس — نشاید اصم خواندنت زین سپس
تبسم کنان گفت ای تیز هوش — اصم به که گفتار باطل نیوش
کسانی که با ما به خلوت درند — مرا عیب پوش و ثنا گسترند
چو پوشیده دارند اخلاق دون — کند هستیم زیر، طبع زبون
فرا مینمایم که مینشنوم — مگر کز تکلف مبرا شوم
چو کالیو دانندم اهل نشست — بگویند نیک و بدم هر چه هست
اگر بد شنیدن نیاید خوشم — ز کردار بد دامن اندر کشم
به حبل ستایش فرا چه مشو — چو حاتم اصم باش و عیبت شنو