☪ Anlam Arayışı

← Bostan

بوستان › باب چهارم در تواضع › بخش ۱۹ - حکایت زاهد تبریزی

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

عزیزی در اقصای تبریز بود — که همواره بیدار و شب خیز بود

شبی دید جایی که دزدی کمند — بپیچید و بر طَرْف بامی فکند

کسان را خبر کرد و آشوب خاست — ز هر جانبی مرد با چوب خاست

چو نامردم آواز مردم شنید — میان خطر جای بودن ندید

نهیبی از آن گیر و دار آمدش — گریزِ به وقت، اختیار آمدش

ز رحمت دل پارسا موم شد — که شب دزد بیچاره محروم شد

به تاریکی از پی فراز آمدش — به راهی دگر پیشباز آمدش

که یارا مرو کآشنای توام — به مردانگی خاک پای توام

ندیدم به مردانگی چون تو کس — که جنگاوری بر دو نوع است و بس

یکی پیش خصم آمدن مردوار — دوم جان به در بردن از کارزار

بر این هر دو خصلت غلام توام — چه نامی؟ که مولای نام توام

گرت رای باشد به حکم کرم — به جایی که می‌دانمت ره برم

سرایی است کوتاه و در بسته سخت — نپندارم آنجا خداوند رخت

کلوخی دو بالای هم بر نهیم — یکی پای بر دوش دیگر نهیم

به چندان که در دستت افتد بساز — از آن به که گردی تهیدست باز

به دل‌داری و چاپلوسی و فن — کشیدش سوی خانهٔ خویشتن

جوانمرد شبرو فرو داشت دوش — به کتفش برآمد خداوند هوش

بَغَلطاق و دستار و رختی که داشت — ز بالا به دامان او در گذاشت

وز آنجا برآورد غوغا که دزد — ثواب ای جوانان و یاری و مزد

به در جست از آشوب، دزد دغل — دوان، جامهٔ پارسا در بغل

دل آسوده شد مرد نیک اعتقاد — که سرگشته‌ای را برآمد مراد

خبیثی که بر کس ترحم نکرد — ببخشود بر وی دل نیکمرد

عجب ناید از سیرت بخردان — که نیکی کنند از کرم با بدان

در اقبال نیکان بدان می‌زیند — وگرچه بدان اهل نیکی نیند

← Önceki 124 / 234 Sonraki →

Anlam Arayışı