بوستان › باب اول در عدل و تدبیر و رای › بخش ۴ - در معنی شفقت بر حال رعیت
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
شنیدم که فرماندهی دادگر — قبا داشتی هر دو روی آستر
یکی گفتش ای خسرو نیکروز — ز دیبای چینی قبایی بدوز
بگفت این قدر ستر و آسایش است — وز این بگذری زیب و آرایش است
نه از بهر آن میستانم خراج — که زینت کنم بر خود و تخت و تاج
چو همچون زنان حله در تن کنم — به مردی کجا دفع دشمن کنم؟
مرا هم ز صد گونه آز و هواست — ولیکن خزینه نه تنها مراست
خزاین پر از بهر لشکر بود — نه از بهر آذین و زیور بود
سپاهی که خوشدل نباشد ز شاه — ندارد حدود ولایت نگاه
چو دشمن خر روستایی برد — ملک باج و دَهیک چرا میخورد؟
مخالف خرش برد و سلطان خراج — چه اقبال ماند در آن تخت و تاج؟
رعیت درخت است اگر پروری — به کام دل دوستان بر خوری
به بیرحمی از بیخ و بارش مکن — که نادان کند حیف بر خویشتن
مروت نباشد بر افتاده زور — برد مرغ دون دانه از پیش مور
کسان بر خورند از جوانی و بخت — که بر زیردستان نگیرند سخت
اگر زیردستی در آید ز پای — حذر کن ز نالیدنش بر خدای
چو شاید گرفتن به نرمی دیار — به پیکار خون از مشامی میار
به مردی که ملک سراسرْ زمین — نیرزد که خونی چکد بر زمین
شنیدم که جمشید فرخسرشت — به سرچشمهای بر به سنگی نوشت
بر این چشمه چون ما بسی دم زدند — برفتند چون چشم بر هم زدند
گرفتیم عالم به مردی و زور — ولیکن نبردیم با خود به گور
چو بر دشمنی باشدت دسترس — مرنجانْشْ کاو را همین غصه بس
عدو زنده سرگشته پیرامُنت — به از خون او کشته در گردنت