☪ Anlam Arayışı

← Bostan

بوستان › باب چهارم در تواضع › بخش ۲۸ - حکایت ذوالنون مصری

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

چنین یاد دارم که سقّای نیل — نکرد آب بر مصر سالی سبیل

گروهی سوی کوهساران شدند — به فریاد خواهانِ باران شدند

گرستند و از گریه جویی روان — نیامد مگر گریهٔ آسمان

به ذوالنّون خبر برد از ایشان کسی — که بر خلق رنج است و زحمت بسی

فرو‌ماندگان را دعایی بکُن — که مقبول را رد نباشد سخُن

شنیدم که ذوالنّون به مَدیَن گریخت — بسی بر نیامد که باران بریخت

خبر شد به مدین پس از روز بیست — که ابرِ سیه‌دل بر ایشان گریست

سبک عزمِ باز‌آمدن کرد پیر — که پُر شد به سیلِ بهاران غدیر

بپرسید از او عارفی در نهفت — چه حکمت در این رفتنت بود؟ گفت

شنیدم که بر مرغ و مور و ددان — شود تنگ روزی به فعلِ بَدان

در این کشور اندیشه کردم بسی — پریشان‌تر از خود ندیدم کسی

برفتم مبادا که از شرِّ من — ببندد درِ خیر بر انجمن

بهی بایدت لطف کن کان بهان — ندیدندی از خود بَتَر در جهان

تو آنگه شوی پیشِ مردم عزیز — که مر خویشتن را نگیری به چیز

بزرگی که خود را به خُردی شمرد — به دنیا و عقبی بزرگی ببُرد

از این خاکدان بنده‌ای پاک شد — که در پایِ کمتر کسی خاک شد

الا ای که بر خاکِ ما بگذری — به خاکِ عزیزان که یاد آوری

که گر خاک شد سعدی، او را چه غم؟ — که در زندگی خاک بوده‌ست هم

به بیچارگی تن فرا خاک داد — وگر گِردِ عالم برآمد چو باد

بسی برنیاید که خاکش خورَد — دگر باره بادش به عالم بَرَد

مگر تا گلستانِ معنی شکفت — بر او هیچ بلبل چنین خوش نگفت

عجب گر بمیرد چنین بلبلی — که بر استخوانش نروید گلی

← Önceki 133 / 234 Sonraki →

Anlam Arayışı