☪ Anlam Arayışı

← Bostan

بوستان › باب پنجم در رضا › بخش ۲ - حکایت

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

مرا در سپاهان یکی یار بود — که جنگاور و شوخ و عیار بود

مدامش به خون دست و خنجر خضاب — بر آتشْ دل‌ِ خصم از او چون کباب

ندیدمش روزی که ترکش نبست — ز پولاد پیکانش آتش نجَست

دلاور به سرپنجهٔ گاوزور — ز هولش به شیران در افتاده شور

به دعوی چنان ناوک انداختی — که عذرا به هر یک یک انداختی

چنان خار در گل ندیدم که رفت — که پیکان او در سپرهای جفت

نزد تارک جنگجویی به خشت — که خود و سرش را نه در هم سرشت

چو گنجشک روز ملخ در نبرد — به کشتن چه گنجشک پیشش چه مرد

گرش بر فریدون بدی تاختن — امانش ندادی به تیغ آختن

پلنگانش از زور سرپنجه زیر — فرو برده چنگال در مغز شیر

گرفتی کمربند جنگ آزمای — وگر کوه بودی بکندی ز جای

زره پوش را چون تبرزین زدی — گذر کردی از مرد و بر زین زدی

نه در مردی او را نه در مردمی — دوم در جهان کس شنید آدمی

مرا یک دم از دست نگذاشتی — که با راست طبعان سری داشتی

سفر ناگهم زان زمین در ربود — که بیشم در آن بقعه روزی نبود

قضا نقل کرد از عراقم به شام — خوش آمد در آن خاک پاکم مقام

مع القصه چندی ببودم مقیم — به رنج و به راحت، به امید و بیم

دگر پر شد از شام پیمانه‌ام — کشید آرزومندی خانه‌ام

قضا را چنان اتفاق اوفتاد — که بازم گذر بر عراق اوفتاد

شبی سر فرو شد به اندیشه‌ام — به دل برگذشت آن هنر پیشه‌ام

نمک ریش دیرینه‌ام تازه کرد — که بودم نمک خورده از دست مرد

به دیدار وی در سپاهان شدم — به مهرش طلبکار و خواهان شدم

جوان دیدم از گردش دهر، پیر — خدنگش کمان، ارغوانش زریر

چو کوه سپیدش سر از برف موی — دوان آبش از برف پیری به روی

فلک دست قوت بر او یافته — سر دست مردیش بر تافته

به‌در کرده گیتی غرور از سرش — سر ناتوانی به زانو برش

بدو گفتم ای سرور شیر گیر — چه فرسوده کردت چو روباه پیر؟

بخندید کز روز جنگ تتر — بدر کردم آن جنگجویی ز سر

زمین دیدم از نیزه چو نیستان — گرفته علم‌ها چو آتش در آن

بر انگیختم گرد هیجا چو دود — چو دولت نباشد تهور چه سود؟

من آنم که چون حمله آوردمی — به رمح از کف انگشتری بردمی

ولی چون نکرد اخترم یاوری — گرفتند گردم چو انگشتری

غنیمت شمردم طریق گریز — که نادان کند با قضا پنجه تیز

چه یاری کند مغفر و جوشنم — چو یاری نکرد اختر روشنم؟

کلید ظفر چون نباشد به دست — به بازو در فتح نتوان شکست

گروهی پلنگ افکن پیل زور — در آهن سر مرد و سم ستور

همان دم که دیدیم گرد سپاه — زره جامه کردیم و مغفر کلاه

چو ابر اسب تازی برانگیختیم — چو باران بلارک فرو ریختیم

دو لشکر به هم بر زدند از کمین — تو گفتی زدند آسمان بر زمین

ز باریدن تیر همچو تگرگ — به هر گوشه برخاست طوفان مرگ

به صید هژبران پرخاش ساز — کمند اژدهای دهن کرده باز

زمین آسمان شد ز گرد کبود — چو انجم در او برق شمشیر و خود

سواران دشمن چو دریافتیم — پیاده سپر در سپر بافتیم

به تیر و سنان موی بشکافتیم — چو دولت نبد روی بر تافتیم

چه زور آورد پنجهٔ جهد مرد — چو بازوی توفیق یاری نکرد؟

نه شمشیر گندآوران کند بود — که کین آوری ز اختر تند بود

کس از لشکر ما ز هیجا برون — نیامد جز آغشته خفتان به خون

چو صد دانه مجموع در خوشه‌ای — فتادیم هر دانه‌ای گوشه‌ای

به نامردی از هم بدادیم دست — چو ماهی که با جوشن افتد به شست

کسان را نشد ناوک اندر حریر — که گفتم بدوزند سندان به تیر

چو طالع ز ما روی بر پیچ بود — سپر پیش تیر قضا هیچ بود

از این بوالعجب‌تر حدیثی شنو — که بی بخت کوشش نیرزد دو جو

← Önceki 135 / 234 Sonraki →

Anlam Arayışı