بوستان › باب پنجم در رضا › بخش ۳ - حکایت تیرانداز اردبیلی
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
یکی آهنین پنجه در اردبیل — همی بگذرانید پیلک ز پیل
نمد پوشی آمد به جنگش فراز — جوانی جهان سوز پیکار ساز
به پرخاش جستن چو بهرام گور — کمندی به کتفش بر از خام گور
چو دید اردبیلی نمد پاره پوش — کمان در زه آورد و زه را به گوش
به پنجاه تیر خدنگش بزد — که یک چوبه بیرون نرفت از نمد
درآمد نمدپوش چون سام گرد — به خم کمندش درآورد و برد
به لشکرگهش برد و در خیمه دست — چو دزدان خونی به گردن ببست
شب از غیرت و شرمساری نخفت — سحرگه پرستاری از خیمه گفت
تو کآهن به ناوک بدوزی و تیر — نمدپوش را چون فتادی اسیر؟
شنیدم که میگفت و خون میگریست — ندانی که روز اجل کس نزیست؟
من آنم که در شیوهٔ طعن و ضرب — به رستم در آموزم آداب حرب
چو بازوی بختم قوی حال بود — ستبری پیلم نمد مینمود
کنونم که در پنجه اقبیل نیست — نمد پیش تیرم کم از پیل نیست
به روز اجل نیزه جوشن درد — ز پیراهن بی اجل نگذرد
کرا تیغ قهر اجل در قفاست — برهنهست اگر جوشنش چند لاست
ورش بخت یاور بود، دهر پشت — برهنه نشاید به ساطور کشت
نه دانا به سعی از اجل جان ببرد — نه نادان به ناساز خوردن بمرد