بوستان › باب پنجم در رضا › بخش ۸ - حکایت مرد درویش و همسایهٔ توانگر
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
بلند اختری نام او بختیار — قوی دستگه بود و سرمایهدار
به کوی گدایان درش خانه بود — زرش همچو گندم به پیمانه بود
چو درویش بیند توانگر به ناز — دلش بیش سوزد به داغ نیاز
زنی جنگ پیوست با شوی خویش — شبانگه چو رفتش تهیدست، پیش
که کس چون تو بدبخت، درویش نیست — چو زنبور سرخت جز این نیش نیست
بیاموز مردی ز همسایگان — که آخر نیم قحبهٔ رایگان
کسان را زر و سیم و ملک است و رخت — چرا همچو ایشان نهای نیکبخت؟
بر آورد صافیدل صوفپوش — چو طبل از تهیگاه خالی خروش
که من دست قدرت ندارم به هیچ — به سرپنجه دست قضا بر مپیچ
نکردند در دست من اختیار — که من خویشتن را کنم بختیار