بوستان › باب پنجم در رضا › بخش ۱۰ - حکایت کرکس با زغن
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
چنین گفت پیش زغن کرکسی — که نبود ز من دوربینتر کسی
زغن گفت از این در نشاید گذشت — بیا تا چه بینی بر اطراف دشت
شنیدم که مقدار یک روزه راه — بکرد از بلندی به پستی نگاه
چنین گفت دیدم گرت باور است — که یک دانه گندم به هامون بر است
زغن را نماند از تعجب شکیب — ز بالا نهادند سر در نشیب
چو کرکس بر دانه آمد فراز — گره شد بر او پایبندی دراز
ندانست از آن دانهای خوردنش — که دهر افکند دام در گردنش
نه آبستن در بود هر صدف — نه هر بار رامی زند بر هدف
زغن گفت از آن دانه دیدن چه سود — چو بینایی دام خصمت نبود؟
شنیدم که میگفت و گردن به بند — نباشد حذر با قدر سودمند
اجل چون به خونش بر آورد دست — قضا چشم باریک بینش ببست
در آبی که پیدا نگردد کنار — غرور شناور نیاید به کار