بوستان › باب پنجم در رضا › بخش ۱۵ - حکایت
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
سیهکاری از نردبانی فتاد — شنیدم که هم در نفس جان بداد
پسر چند روزی گرستن گرفت — دگر با حریفان نشستن گرفت
به خواب اندرش دید و پرسید حال — که چون رستی از حشر و نشر و سؤال؟
بگفت ای پسر قصه بر من مخوان — به دوزخ در افتادم از نردبان
نکو سیرتی بی تکلف برون — به از نیکنامی خراب اندرون
به نزدیک من شبرو راهزن — به از فاسق پارسا پیرهن
یکی بر در خلق رنج آزمای — چه مزدش دهد در قیامت خدای؟
ز عمرو ای پسر چشم اجرت مدار — چو در خانهٔ زید باشی به کار
نگویم تواند رسیدن به دوست — در این ره جز آن کس که رویش در اوست
ره راست رو تا به منزل رسی — تو در ره نهای، زین قبل واپسی
چو گاوی که عصار چشمش ببست — دوان تا به شب، شب همان جا که هست
کسی گر بتابد ز محراب روی — به کفرش گواهی دهند اهل کوی
تو هم پشت بر قبلهای در نماز — گرت در خدا نیست روی نیاز
درختی که بیخش بود برقرار — بپرور، که روزی دهد میوه بار
گرت بیخ اخلاص در بوم نیست — از این بر کسی چون تو محروم نیست
هر آن کافکند تخم بر روی سنگ — جوی وقت دخلش نیاید به چنگ
منه آبروی ریا را محل — که این آب در زیر دارد وحل
چو در خفیه بد باشم و خاکسار — چه سود آب ناموس بر روی کار؟
به روی و ریا خرقه سهل است دوخت — گرش با خدا در توانی فروخت
چه دانند مردم که در جامه کیست؟ — نویسنده داند که در نامه چیست
چه وزن آورد جایی انبان باد — که میزان عدل است و دیوان داد؟
مرائی که چندین ورع مینمود — بدیدند و هیچش در انبان نبود
کنند ابره پاکیزهتر ز آستر — که آن در حجاب است و این در نظر
بزرگان فراغ از نظر داشتند — از آن پرنیان آستر داشتند
ور آوازه خواهی در اقلیم فاش — برون حله کن گو درون حشو باش
به بازی نگفت این سخن بایزید — که از منکر ایمنترم کز مرید
کسانی که سلطان و شاهنشهند — سراسر گدایان این درگهند
طمع در گدا، مرد معنی نبست — نشاید گرفتن در افتاده دست
همان به گر آبستن گوهری — که همچون صدف سر به خود در بری
چو روی پرستیدنت در خداست — اگر جبرئیلت نبیند رواست
تو را پند سعدی بس است ای پسر — اگر گوش گیری چو پند پدر
گر امروز گفتار ما نشنوی — مبادا که فردا پشیمان شوی
از این به نصیحتگری بایدت — ندانم پس از من چه پیش آیدت!