بوستان › باب ششم در قناعت › بخش ۲ - حکایت
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
مرا حاجیی شانهٔ عاج داد — که رحمت بر اخلاق حجاج باد
شنیدم که باری سگم خوانده بود — که از من به نوعی دلش مانده بود
بینداختم شانه کاین استخوان — نمیبایدم دیگرم سگ مخوان
مپندار چون سرکهٔ خود خورم — که جور خداوند حلوا برم
قناعت کن ای نفس بر اندکی — که سلطان و درویش بینی یکی
چرا پیش خسرو به خواهش روی — چو یک سو نهادی طمع، خسروی
وگر خود پرستی شکم طبله کن — در خانهٔ این و آن قبله کن