بوستان › باب ششم در قناعت › بخش ۴ - حکایت
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
یکی را تب آمد ز صاحبدلان — کسی گفت شِکَّر بخواه از فلان
بگفت ای پسر تلخی مردنم — به از جور روی ترش بردنم
شکر عاقل از دست آن کس نخورد — که روی از تکبر بر او سرکه کرد
مرو از پی هر چه دل خواهدت — که تمکین تن نور جان کاهدت
کند مرد را نفس اماره خوار — اگر هوشمندی عزیزش مدار
اگر هرچه باشد مرادت خوری — ز دوران بسی نامرادی بری
تنور شکم دم به دم تافتن — مصیبت بود روز نایافتن
به تنگی بریزاندت روی رنگ — چو وقت فراخی کنی معده تنگ
کِشد مرد پرخواره بار شکم — وگر در نیابد کشد بار غم
شکم بنده بسیار بینی خجل — شکم پیش من تنگ بهتر که دل