بوستان › باب ششم در قناعت › بخش ۹ - حکایت
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
یکی نانخورش جز پیازی نداشت — چو دیگر کسان برگ و سازی نداشت
پراکندهای گفتش ای خاکسار — برو طبخی از خوان یغما بیار
بخواه و مدار از کس ای خواجه باک — که مقطوع روزی بود شرمناک
قبا بست و چابک نوردید دست — قبایش دریدند و دستش شکست
شنیدم که میگفت و خون میگریست — که ای نفس، خودکرده را چاره چیست؟
بلا جوی باشد گرفتار آز — من و خانه منبعد و نان و پیاز
جوینی که از سعی بازو خورم — به از میده بر خوان اهل کرم
چه دلتنگ خفت آن فرومایه دوش — که بر سفرهٔ دیگران داشت گوش