☪ Anlam Arayışı

← Bostan

بوستان › باب ششم در قناعت › بخش ۹ - حکایت

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

یکی نان‌خورش جز پیازی نداشت — چو دیگر کسان برگ و سازی نداشت

پراکنده‌ای گفتش ای خاکسار — برو طبخی از خوان یغما بیار

بخواه و مدار از کس ای خواجه باک — که مقطوع روزی بود شرمناک

قبا بست و چابک نوردید دست — قبایش دریدند و دستش شکست

شنیدم که می‌گفت و خون می‌گریست — که ای نفس، خودکرده را چاره چیست؟

بلا جوی باشد گرفتار آز — من و خانه من‌بعد و نان و پیاز

جوینی که از سعی بازو خورم — به از میده بر خوان اهل کرم

چه دلتنگ خفت آن فرومایه دوش — که بر سفرهٔ دیگران داشت گوش

← Önceki 157 / 234 Sonraki →

Anlam Arayışı