بوستان › باب ششم در قناعت › بخش ۱۱ - حکایت مرد کوته نظر و زن عالی همت
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
یکی طفل دندان برآورده بود — پدر سر به فکرت فرو برده بود
که من نان و برگ از کجا آرمش؟ — مروت نباشد که بگذارمش
چو بیچاره گفت این سخن، نزد جفت — نگر تا زن او را چه مردانه گفت:
مخور هول ابلیس تا جان دهد — همان کس که دندان دهد نان دهد
تواناست آخر خداوند روز — که روزی رساند، تو چندین مسوز
نگارندهٔ کودک اندر شکم — نویسنده عمر و روزی است هم
خداوندگاری که عبدی خرید — بدارد، فکیف آن که عبد آفرید
تو را نیست این تکیه بر کردگار — که مملوک را بر خداوندگار
شنیدی که در روزگار قدیم — شدی سنگ در دست ابدال سیم
نپنداری این قول معقول نیست — چو قانع شدی سیم و سنگت یکی است
چو طفل اندرون دارد از حرص پاک — چه مشتی زرش پیش همت چه خاک
خبر ده به درویش سلطانپرست — که سلطان ز درویش مسکینترست
گدا را کند یک درم سیم سیر — فریدون به ملک عجم نیم سیر
نگهبانی ملک و دولت بلاست — گدا پادشاه است و نامش گداست
گدایی که بر خاطرش بند نیست — به از پادشاهی که خرسند نیست
بخسبند خوش روستایی و جفت — به ذوقی که سلطان در ایوان نخفت
اگر پادشاه است و گر پینهدوز — چو خفتند گردد شب هر دو روز
چو سیلابِ خواب آمد و مرد برد — چه بر تخت سلطان، چه بر دشت کرد
چو بینی توانگر سر از کبر مست — برو شکر یزدان کن ای تنگدست
نداری بحمدالله آن دسترس — که برخیزد از دستت آزار کس