☪ Anlam Arayışı

← Bostan

بوستان › باب ششم در قناعت › بخش ۱۱ - حکایت مرد کوته نظر و زن عالی همت

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

یکی طفل دندان برآورده بود — پدر سر به فکرت فرو برده بود

که من نان و برگ از کجا آرمش؟ — مروت نباشد که بگذارمش

چو بیچاره گفت این سخن، نزد جفت — نگر تا زن او را چه مردانه گفت:

مخور هول ابلیس تا جان دهد — همان کس که دندان دهد نان دهد

تواناست آخر خداوند روز — که روزی رساند، تو چندین مسوز

نگارندهٔ کودک اندر شکم — نویسنده عمر و روزی است هم

خداوندگاری که عبدی خرید — بدارد، فکیف آن که عبد آفرید

تو را نیست این تکیه بر کردگار — که مملوک را بر خداوندگار

شنیدی که در روزگار قدیم — شدی سنگ در دست ابدال سیم

نپنداری این قول معقول نیست — چو قانع شدی سیم و سنگت یکی است

چو طفل اندرون دارد از حرص پاک — چه مشتی زرش پیش همت چه خاک

خبر ده به درویش سلطان‌پرست — که سلطان ز درویش مسکین‌ترست

گدا را کند یک درم سیم سیر — فریدون به ملک عجم نیم سیر

نگهبانی ملک و دولت بلاست — گدا پادشاه است و نامش گداست

گدایی که بر خاطرش بند نیست — به از پادشاهی که خرسند نیست

بخسبند خوش روستایی و جفت — به ذوقی که سلطان در ایوان نخفت

اگر پادشاه است و گر پینه‌دوز — چو خفتند گردد شب هر دو روز

چو سیلابِ خواب آمد و مرد برد — چه بر تخت سلطان، چه بر دشت کرد

چو بینی توانگر سر از کبر مست — برو شکر یزدان کن ای تنگدست

نداری بحمدالله آن دسترس — که برخیزد از دستت آزار کس

← Önceki 159 / 234 Sonraki →

Anlam Arayışı