☪ Anlam Arayışı

← Bostan

بوستان › باب ششم در قناعت › بخش ۱۳ - حکایت

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

یکی سلطنت ران صاحب شکوه — فرو خواست رفت آفتابش به کوه

به شیخی در آن بقعه کشور گذاشت — که در دوره قائم مقامی نداشت

چو خلوت نشین کوس دولت شنید — دگر ذوق در کنج خلوت ندید

چپ و راست لشکر کشیدن گرفت — دل پردلان زو رمیدن گرفت

چنان سخت بازو شد و تیز چنگ — که با جنگجویان طلب کرد جنگ

ز قوم پراکنده خلقی بکشت — دگر جمع گشتند و هم رای و پشت

چنان در حصارش کشیدند تنگ — که عاجز شد از تیرباران و سنگ

بر نیکمردی فرستاد کس — که صعبم فرومانده، فریاد رس

به همت مدد کن که شمشیر و تیر — نه در هر وغایی بود دستگیر

چو بشنید عابد بخندید و گفت — چرا نیم نانی نخورد و نخفت؟

ندانست قارون نعمت پرست — که گنج سلامت به کنج اندر است

← Önceki 161 / 234 Sonraki →

Anlam Arayışı