بوستان › باب ششم در قناعت › بخش ۱۳ - حکایت
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
یکی سلطنت ران صاحب شکوه — فرو خواست رفت آفتابش به کوه
به شیخی در آن بقعه کشور گذاشت — که در دوره قائم مقامی نداشت
چو خلوت نشین کوس دولت شنید — دگر ذوق در کنج خلوت ندید
چپ و راست لشکر کشیدن گرفت — دل پردلان زو رمیدن گرفت
چنان سخت بازو شد و تیز چنگ — که با جنگجویان طلب کرد جنگ
ز قوم پراکنده خلقی بکشت — دگر جمع گشتند و هم رای و پشت
چنان در حصارش کشیدند تنگ — که عاجز شد از تیرباران و سنگ
بر نیکمردی فرستاد کس — که صعبم فرومانده، فریاد رس
به همت مدد کن که شمشیر و تیر — نه در هر وغایی بود دستگیر
چو بشنید عابد بخندید و گفت — چرا نیم نانی نخورد و نخفت؟
ندانست قارون نعمت پرست — که گنج سلامت به کنج اندر است