بوستان › باب ششم در قناعت › بخش ۱۵ - حکایت در معنی آسانی پس از دشواری
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
شنیدم ز پیران شیرین سخن — که بود اندر این شهر پیری کهن
بسی دیده شاهان و دوران و امر — سرآورده عمری ز تاریخ عمرو
درخت کهن میوهای تازه داشت — که شهر از نکویی پرآوازه داشت
عجب در زنخدان آن دل فریب — که هرگز نبودهست بر سرو سیب
ز شوخی و مردم خراشیدنش — فرج دید در سر تراشیدنش
به موسی، کهن عمر کوته امید — سرش کرد چون دست موسی سپید
ز سر تیزی آن آهنین دل که بود — به عیب پریرخ زبان برگشود
به مویی که کرد از نکوییش کم — نهادند حالی سرش در شکم
چو چنگ از خجالت سر خوبروی — نگونسار و در پیشش افتاده موی
یکی را که خاطر در او رفته بود — چو چشمان دلبندش آشفته بود
کسی گفت جور آزمودی و درد — دگر گرد سودای باطل مگرد
ز مهرش بگردان چو پروانه پشت — که مقراض، شمع جمالش بکشت
برآمد خروش از هوادار چست — که تردامنان را بود عهد سست
پسر خوش منش باید و خوبروی — پدر گو به جهلش بینداز موی
مرا جان به مهرش برآمیختهست — نه خاطر به مویی در آویختهست
چو روی نکو داری انده مخور — که موی ار بیفتد بروید دگر
نه پیوسته رز خوشهٔ تر دهد — گهی برگ ریزد، گهی بر دهد
بزرگان چو خور در حجاب اوفتند — حسودان چو اخگر در آب اوفتند
برون آید از زیر ابر آفتاب — به تدریج و اخگر بمیرد در آب
ز ظلمت مترس ای پسندیده دوست — که ممکن بود کاب حیوان در اوست
نه گیتی پس از جنبش آرام یافت؟ — نه سعدی سفر کرد تا کام یافت؟
دل از بی مرادی به فکرت مسوز — شب آبستن است ای برادر به روز