☪ Anlam Arayışı

← Bostan

بوستان › باب هفتم در عالم تربیت › بخش ۳ - حکایت سلطان تَکِش و حفظ اسرار

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

تَکِش با غلامان یکی راز گفت — که این را نباید به کس باز‌گفت

به یک سالش آمد ز دل بر دهان — به یک روز شد منتشر در جهان

بفرمود جلّاد را بی‌دریغ — که بردار سرهای اینان به تیغ

یکی زآن میان گفت و زنهار خواست — مکُش بندگان کاین گناه از تو خاست

تو اوّل نبستی که سرچشمه بود — چو سیلاب شد پیش بستن چه سود؟

تو پیدا مکُن رازِ دل بر کسی — که او خود نگوید برِ هر کسی

جواهر به گنجینه‌داران سپار — ولی راز را خویشتن پاس دار

سخن تا نگویی بر او دست هست — چو گفته شود یابد او بر تو دست

سخن دیوِ بندی است در چاهِ دل — به بالای کام و زبانش مَهِل

توان باز‌دادن رهِ نرّه‌دیو — ولی باز نتوان گرفتن به ریو

تو دانی که چون دیو رفت از قفس — نیاید به لا‌حولِ کس باز پس

یکی طفل بر‌گیرد از رخش بند — نیاید به صد رستم اندر کمند

مگوی آن که گر بر مَلا اوفتد — وجودی از آن در بلا اوفتد

به دهقانِ نادان چه خوش گفت زن: — به دانش سخن گوی یا دم مزن

مگوی آنچه طاقت نداری شنود — که جو‌کِشته گندم نخواهی درود

چه نیکو زده‌ست این مَثَل بَرهَمَن — بوَد حرمتِ هر کس از خویشتن

چو دشنام گویی دعا نشنوی — به جز کِشتهٔ خویشتن نَدرَوی

مگوی و منه تا توانی قدم — از اندازه بیرون وز اندازه کم

نباید که بسیار بازی کنی — که مر قیمتِ خویش را بشکنی

وگر تند باشی به‌یک‌بار و تیز — جهان از تو گیرند راهِ گریز

نه کوتاه‌دستی و بیچارگی — نه زجر و تطاول به‌یک‌بارگی

← Önceki 166 / 234 Sonraki →

Anlam Arayışı