☪ Anlam Arayışı

← Bostan

بوستان › باب هفتم در عالم تربیت › بخش ۴ - حکایت در معنی سلامت جاهل در خاموشی

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

یکی خوب‌خُلقِ خَلَق‌پوش بود — که در مصر یک‌چند خاموش بود

خردمندْمردم ز نزدیک و دور — به گِردش چو پروانه جویانِ نور

تفکّر شبی با دلِ خویش کرد — که پوشیده زیرِ زبان است مرد

اگر همچنین سر به خود در‌بَرم — چه دانند مردم که دانشوَرم؟

سخن گفت و دشمن بدانست و دوست — که در مصر، نادان‌تر از وی هم‌اوست

حضورش پریشان شد و کار، زشت — سفر کرد و بر طاقِ مسجد نبشت

در آیینه گر خویشتن دیدمی — به بی‌دانشی پرده ندریدمی

چنین زشت از آن پرده برداشتم — که خود را نکو‌روی پنداشتم

کم‌آواز را باشد آوازه تیز — چو گفتی و رونق نمانْدَت گریز

تو را خامشی ای خداوندِ هوش — وقار است و نا‌اهل را پرده‌پوش

اگر عالِمی هیبتِ خود مبَر — وگر جاهلی پردهٔ خود مدَر

ضمیرِ دلِ خویش منمای زود — که هر‌ گه که خواهی توانی نمود

ولیکن چو پیدا شود رازِ مرد — به کوشش نشاید نهان باز کرد

قلم سِرِّ سلطان چه نیکو نهفت — که تا کارد بر سر نبودش نگفت

بهایم خموشند و گویا بشر — زبان‌بسته بهتر که گویا به شر

چو مردم سخن گفت باید به هوش — و‌گر‌‌نه شدن چون بهایم خموش

به نطق است و عقل آدمی‌زاده فاش — چو طوطی سخنگویِ نادان مباش

به نطق آدمی بهتر است از دَواب — دواب از تو به گر نگویی صواب

← Önceki 167 / 234 Sonraki →

Anlam Arayışı