بوستان › باب هفتم در عالم تربیت › بخش ۹ - حکایت در فضیلت خاموشی و آفت بسیار سخنی
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
چنین گفت پیری پسندیده هوش — خوش آید سخنهای پیران به گوش
که در هند رفتم به کنجی فراز — چه دیدم؟ چو یلدا سیاهی دراز
تو گفتی که عفریت بلقیس بود — به زشتی نمودار ابلیس بود
در آغوش وی دختری چون قمر — فرو برده دندان به لبهاش در
چنان تنگش آورده اندر کنار — که پنداری اللیل یغشی النهار
مرا امر معروف دامن گرفت — فضول آتشی گشت و در من گرفت
طلب کردم از پیش و پس چوب و سنگ — که ای نا خدا ترس بی نام و ننگ
به تشنیع و دشنام و آشوب و زجر — سپید از سیه فرق کردم چو فجر
شد آن ابر ناخوش ز بالای باغ — پدید آمد آن بیضه از زیر زاغ
ز لا حولم آن دیو هیکل بجست — پری پیکر اندر من آویخت دست
که ای زرق سجادهٔ دلق پوش — سیهکار دنیاخر دینفروش
مرا عمرها دل ز کف رفته بود — بر این شخص و جان بر وی آشفته بود
کنون پخته شد لقمه خام من — که گرمش به در کردی از کام من
تظلم برآورد و فریاد خواند — که شفقت بر افتاد و رحمت نماند
نماند از جوانان کسی دستگیر — که بستاندم داد از این مرد پیر؟
که شرمش نیاید ز پیری همی — زدن دست در ستر نامحرمی
همی کرد فریاد و دامن به چنگ — مرا مانده سر در گریبان ز ننگ
فرو گفت عقلم به گوش ضمیر — که از جامه بیرون روم همچو سیر
نه خصمی که با او برآیی به داو — بگرداندت گرد گیتی به گاو
برهنه دوان رفتم از پیش زن — که در دست او جامه بهتر که من
پس از مدتی کرد بر من گذار — که میدانیم؟ گفتمش زینهار!
که من توبه کردم به دست تو بر — که گرد فضولی نگردم دگر
کسی را نیاید چنین کار پیش — که عاقل نشیند پس کار خویش
از آن شنعت این پند برداشتم — دگر دیده نادیده انگاشتم
زبان در کش ار عقل داری و هوش — چو سعدی سخن گوی ور نه خموش