☪ Anlam Arayışı

← Bostan

بوستان › باب هفتم در عالم تربیت › بخش ۹ - حکایت در فضیلت خاموشی و آفت بسیار سخنی

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

چنین گفت پیری پسندیده هوش — خوش آید سخنهای پیران به گوش

که در هند رفتم به کنجی فراز — چه دیدم؟ چو یلدا سیاهی دراز

تو گفتی که عفریت بلقیس بود — به زشتی نمودار ابلیس بود

در آغوش وی دختری چون قمر — فرو برده دندان به لبهاش در

چنان تنگش آورده اندر کنار — که پنداری اللیل یغشی النهار

مرا امر معروف دامن گرفت — فضول آتشی گشت و در من گرفت

طلب کردم از پیش و پس چوب و سنگ — که ای نا خدا ترس بی نام و ننگ

به تشنیع و دشنام و آشوب و زجر — سپید از سیه فرق کردم چو فجر

شد آن ابر ناخوش ز بالای باغ — پدید آمد آن بیضه از زیر زاغ

ز لا حولم آن دیو هیکل بجست — پری پیکر اندر من آویخت دست

که ای زرق سجادهٔ دلق پوش — سیه‌کار دنیاخر دین‌فروش

مرا عمرها دل ز کف رفته بود — بر این شخص و جان بر وی آشفته بود

کنون پخته شد لقمه خام من — که گرمش به در کردی از کام من

تظلم برآورد و فریاد خواند — که شفقت بر افتاد و رحمت نماند

نماند از جوانان کسی دستگیر — که بستاندم داد از این مرد پیر؟

که شرمش نیاید ز پیری همی — زدن دست در ستر نامحرمی

همی کرد فریاد و دامن به چنگ — مرا مانده سر در گریبان ز ننگ

فرو گفت عقلم به گوش ضمیر — که از جامه بیرون روم همچو سیر

نه خصمی که با او برآیی به داو — بگرداندت گرد گیتی به گاو

برهنه دوان رفتم از پیش زن — که در دست او جامه بهتر که من

پس از مدتی کرد بر من گذار — که می‌دانیم؟ گفتمش زینهار!

که من توبه کردم به دست تو بر — که گرد فضولی نگردم دگر

کسی را نیاید چنین کار پیش — که عاقل نشیند پس کار خویش

از آن شنعت این پند برداشتم — دگر دیده نادیده انگاشتم

زبان در کش ار عقل داری و هوش — چو سعدی سخن گوی ور نه خموش

← Önceki 172 / 234 Sonraki →

Anlam Arayışı