☪ Anlam Arayışı

← Bostan

بوستان › باب هفتم در عالم تربیت › بخش ۲۱ - گفتار اندر پرورش زنان و ذکر صلاح و فساد ایشان

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

زنِ خوبِ فرمانبَرِ پارسا — کُنَد مَردِ درویش را پادشا

برو پنج نوبت بزن بر دَرَت — چو یاری موافق بود در بَرَت

همهْ روز اگر غم خوری، غمْ مَدار — چو شب غمگُسارت بُوَد در کنار

کرا خانه، آباد و، همخوابه، دوست — خدا را به رحمت نظر سوی اوست

چو مَستور باشد زن و خوبروی — به دیدارِ او در بهشت است شُوی

کسی برگرفت از جهانْ کامِ دل، — که یکدل بود با وی آرامِ دل

اگر پارسا باشد و خوش‌سَخُن — نگه در نکوییّ و زشتی مَکُن

زنِ خوش‌مَنِش، دل‌نشان‌تر که خوب — که آمیزگاری بپوشد عیوب

ببرد از پری‌چهرهٔ زشت‌خوی — زنِ دیوسیمایِ خوش‌طبع، گوی

چو حلوا خورَد سرکه از دستِ شُوی — نه حلوا خورد سرکه‌اندوده‌روی

دلارام باشد زنِ نیک‌خواه — ولیکن زن بد، خدایا پناه!

چو طوطی کلاغش بُوَد هم‌نفس — غنیمت شمارَد خلاص از قفس

سر اندر جهان نِه به آوارگی — وگرنه، بنِه دل به بیچارگی

تهی‌پایْ رفتنْ بِه از کفشِ تَنگ — بلایِ سفر، بِه که در خانهْ جنگ

به زندانِ قاضی گرفتار بِه — که در خانه دیدن بر ابرو گره

سفر، عید باشد بر آن کدخدای — که بانویِ زشتش بود در سرای

درِ خرمی بر سرایی ببند — که بانگِ زن از وی برآید بلند

چو زن راهِ بازار گیرد، بزن — وگرنه تو در خانه بنشین چو زن!

اگر زن ندارد سوی مَرد، گوش — سَراویلِ کُحلیش در مَرد پوش

زنی را که جهل است و ناراستی — بلا بر سرِ خود، نه زن خواستی

چو در کیله یک جو امانت شکست — از انبارِ گندم فرو شوی دست

بر آن بنده، حق نیکویی خواسته است — که با او دل و دستِ زن راست است

چو در رویِ بیگانه خندید زن — دگر، مَرد گو لافِ مَردی مزن

زنِ شُوخ چون دست در قلیه کرد — برو گو بنه پنجه بر رویِ مَرد

ز بیگانگان چشمِ زن کور باد — چو بیرون شد از خانه، در گور باد

چو بینی که زن پای‌برجایْ نیست — ثبات، از خردمندی و رای نیست

گریز از کفش در دهانِ نهنگ — که مُردن بِه از زندگانی به ننگ

بپوشانش از چشمِ بیگانه روی — وگر نشنود، چه زن آنگه چه شوی!

زنِ خوبِ خوش‌طبع رنج است و بار — رها کن زنِ زشتِ ناسازگار

چه نغز آمد این یک سخن زآن دو تن — که بودند سرگشته از دستِ زن

یکی گفت : «کس را زنِ بد مباد» — دگر گفت : «زن در جهانْ خوَد مباد!»

زنِ نو کن ای دوست هر نوبهار — که تقویمِ پاری نیاید به کار

کسی را که بینی گرفتارِ زن — مکن سعدیا، طعنه بر وی مزن

تو هم جَور بینی و بارش کشی — اگر یک سَحَر در کنارش کشی

← Önceki 184 / 234 Sonraki →

Anlam Arayışı