بوستان › باب هفتم در عالم تربیت › بخش ۲۶ - حکایت
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
در این شهر باری به سمعم رسید — که بازارگانی غلامی خرید
شبانگه مگر دست بردش به سیب — که سیمین زنخ بود و خاطر فریب
پریچهره هرچ اوفتادش به دست — یکی در سر و مغز خواجه شکست
نه هر جا که بینی خطی دل فریب — توانی طمع کردنش در کتیب
گوا کرد بر خود خدای و رسول — که دیگر نگردم به گرد فضول
رحیل آمدش هم در آن هفته پیش — دل افگار و سر بسته و روی ریش
چو بیرون شد از کازرون یک دو میل — به پیش آمدش سنگلاخی مهیل
بپرسید کاین قله را نام چیست؟ — که بسیار بیند عجب هر که زیست
چنین گفتش از کاروان همدمی — مگر تنگ ترکان ندانی همی
برنجید چون تنگ ترکان شنید — تو گفتی که دیدار دشمن بدید
سیه را یکی بانگ برداشت سخت — که دیگر مران خر بینداز رخت
نه عقل است و نه معرفت یک جوم — اگر من دگر تنگ ترکان روم
در شهوت نفس کافر ببند — وگر عاشقی لت خور و سر ببند
چو مر بندهای را همی پروری — به هیبت بر آرش کز او برخوری
وگر سیدش لب به دندان گزد — دماغ خداوندگاری پزد
غلام آبکش باید و خشت زن — بود بندهٔ نازنین مشت زن
گروهی نشینند با خوش پسر — که ما پاکبازیم و صاحب نظر
ز من پرس فرسودهٔ روزگار — که بر سفره حسرت خورد روزهدار
از آن تخم خرما خورد گوسپند — که قفل است بر تنگ خرما و بند
سر گاو عصار از آن در که است — که از کنجدش ریسمان کوته است