بوستان › باب هفتم در عالم تربیت › بخش ۲۷ - حکایت درویش صاحبنظر و بقراط حکیم
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
یکی صورتی دید صاحب جمال — بگردیدش از شورشِ عشقْ حال
بر انداخت بیچاره چندان عرق — که شبنم بر اردیبهشتی ورق
گذر کرد بقراط بر وی سوار — بپرسید کاین را چه افتاده کار؟
کسی گفتش این عابدی پارساست — که هرگز خطایی ز دستش نخاست
رود روز و شب در بیابان و کوه — ز صحبت گریزان، ز مردم ستوه
ربودهست خاطرفریبی دلش — فرو رفته پای نظر در گلش
چو آید ز خلقش ملامت به گوش — بگرید که چند از ملامت؟ خموش
مگوی ار بنالم که معذور نیست — که فریادم از علتی دور نیست
نه این نقشْ دل میرباید ز دست — دل آن میرباید که این نقش بست
شنید این سخن مرد کار آزمای — کهنسال پروردهٔ پختهرای
بگفت ار چه صیت نکویی رود — نه با هر کسی هر چه گویی رود
نگارنده را خود همین نقش بود — که شوریده را دل به یغما ربود؟
چرا طفل یک روزه هوشش نبرد؟ — که در صنع دیدن چه بالغ چه خرد
محقق همان بیند اندر ابل — که در خوبرویان چین و چگل
نقابی است هر سطر من زین کتیب — فرو هشته بر عارضی دل فریب
معانی است در زیر حرف سیاه — چو در پرده معشوق و در میغ ماه
در اوراق سعدی نگنجد ملال — که دارد پس پرده چندین جمال
مرا کاین سخنهاست مجلس فروز — چو آتش در او روشنایی و سوز
نرنجم ز خصمان اگر بر تپند — کز این آتش پارسی در تبند