☪ Anlam Arayışı

← Bostan

بوستان › باب اول در عدل و تدبیر و رای › بخش ۱۰ - حکایت ملک روم با دانشمند

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

شنیدم که بگریست سلطان روم — بر نیکمردی ز اهل علوم

که پایابم از دست دشمن نماند — جز این قلعه و شهر با من نماند

بسی جهد کردم که فرزند من — پس از من بود سرور انجمن

کنون دشمن بدگهر دست یافت — سر دست مردی و جهدم بتافت

چه تدبیر سازم، چه درمان کنم؟ — که از غم بفرسود جان در تنم

بگفت ای برادر غم خویش خور — که از عمر بهتر شد و بیشتر

تو را این قدر تا بمانی بس است — چو رفتی جهان جای دیگر کس است

اگر هوشمند است و گر بی‌خرد — غم او مخور کاو غم خود خورد

مشقت نیرزد جهان داشتن — گرفتن به شمشیر و بگذاشتن

بدین پنج روزه اقامت مناز — به اندیشه تدبیر رفتن بساز

که را دانی از خسروان عجم — ز عهد فریدون و ضحاک و جم

که بر تخت و ملکش نیامد زوال؟ — نماند به جز ملک ایزد تعال

که را جاودان ماندن امید ماند — چو کس را نبینی که جاوید ماند؟

که را سیم و زر ماند و گنج و مال — پس از وی به چندی شود پایمال

وز آن کس که خیری بماند روان — دمادم رسد رحمتش بر روان

بزرگی کز او نام نیکو نماند — توان گفت با اهل دل کاو نماند

الا تا درخت کرم پروری — گر امیدواری کز او بر خوری

کرم کن که فردا که دیوان نهند — منازل به مقدار احسان دهند

یکی را که سعی قدم پیشتر — به درگاه حق، منزلت بیشتر

یکی باز پس خائن و شرمسار — بترسد همی مرد ناکرده کار

بهل تا به دندان گزد پشت دست — تنوری چنین گرم و نانی نبست

بدانی گه غله برداشتن — که سستی بود تخم ناکاشتن

← Önceki 19 / 234 Sonraki →

Anlam Arayışı