☪ Anlam Arayışı

← Bostan

بوستان › باب اول در عدل و تدبیر و رای › بخش ۱۱ - حکایت مرزبان ستمگار با زاهد

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

خردمند مردی در اقصای شام — گرفت از جهان کنج غاری مقام

به صبرش در آن کنج تاریک جای — به گنج قناعت فرو رفته پای

شنیدم که نامش خدادوست بود — ملک سیرتی، آدمی پوست بود

بزرگان نهادند سر بر درش — که در می‌نیامد به درها سرش

تمنا کند عارف پاکباز — به دریوزه از خویشتن ترک آز

چو هر ساعتش نفس گوید بده — به خواری بگرداندش ده به ده

در آن مرز کاین پیر هشیار بود — یکی مرزبان ستمکار بود

که هر ناتوان را که دریافتی — به سرپنجگی پنجه برتافتی

جهان سوز و بی‌رحمت و خیره‌کش — ز تلخیش روی جهانی ترش

گروهی برفتند از آن ظلم و عار — ببردند نام بدش در دیار

گروهی بماندند مسکین و ریش — پس چرخه نفرین گرفتند پیش

ید ظلم جایی که گردد دراز — نبینی لب مردم از خنده باز

به دیدار شیخ آمدی گاه گاه — خدادوست در وی نکردی نگاه

ملک نوبتی گفتش: ای نیکبخت — به نفرت ز من در مکش روی سخت

مرا با تو دانی سر دوستی است — تو را دشمنی با من از بهر چیست؟

گرفتم که سالار کشور نیم — به عزت ز درویش کمتر نیم

نگویم فضیلت نهم بر کسی — چنان باش با من که با هر کسی

شنید این سخن عابد هوشیار — بر آشفت و گفت: ای ملک، هوش دار

وجودت پریشانی خلق از اوست — ندارم پریشانی خلق دوست

تو با آن که من دوستم، دشمنی — نپندارمت دوستدار منی

چرا دوست دارم به باطل منت — چو دانم که دارد خدا دشمنت؟

مده بوسه بر دست من دوستوار — برو دوستداران من دوست دار

خدادوست را گر بدرند پوست — نخواهد شدن دشمن دوست، دوست

عجب دارم از خواب آن سنگدل — که خلقی بخسبند از او تنگدل

← Önceki 20 / 234 Sonraki →

Anlam Arayışı