بوستان › باب اول در عدل و تدبیر و رای › بخش ۱۱ - حکایت مرزبان ستمگار با زاهد
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
خردمند مردی در اقصای شام — گرفت از جهان کنج غاری مقام
به صبرش در آن کنج تاریک جای — به گنج قناعت فرو رفته پای
شنیدم که نامش خدادوست بود — ملک سیرتی، آدمی پوست بود
بزرگان نهادند سر بر درش — که در مینیامد به درها سرش
تمنا کند عارف پاکباز — به دریوزه از خویشتن ترک آز
چو هر ساعتش نفس گوید بده — به خواری بگرداندش ده به ده
در آن مرز کاین پیر هشیار بود — یکی مرزبان ستمکار بود
که هر ناتوان را که دریافتی — به سرپنجگی پنجه برتافتی
جهان سوز و بیرحمت و خیرهکش — ز تلخیش روی جهانی ترش
گروهی برفتند از آن ظلم و عار — ببردند نام بدش در دیار
گروهی بماندند مسکین و ریش — پس چرخه نفرین گرفتند پیش
ید ظلم جایی که گردد دراز — نبینی لب مردم از خنده باز
به دیدار شیخ آمدی گاه گاه — خدادوست در وی نکردی نگاه
ملک نوبتی گفتش: ای نیکبخت — به نفرت ز من در مکش روی سخت
مرا با تو دانی سر دوستی است — تو را دشمنی با من از بهر چیست؟
گرفتم که سالار کشور نیم — به عزت ز درویش کمتر نیم
نگویم فضیلت نهم بر کسی — چنان باش با من که با هر کسی
شنید این سخن عابد هوشیار — بر آشفت و گفت: ای ملک، هوش دار
وجودت پریشانی خلق از اوست — ندارم پریشانی خلق دوست
تو با آن که من دوستم، دشمنی — نپندارمت دوستدار منی
چرا دوست دارم به باطل منت — چو دانم که دارد خدا دشمنت؟
مده بوسه بر دست من دوستوار — برو دوستداران من دوست دار
خدادوست را گر بدرند پوست — نخواهد شدن دشمن دوست، دوست
عجب دارم از خواب آن سنگدل — که خلقی بخسبند از او تنگدل