☪ Anlam Arayışı

← Bostan

بوستان › باب هفتم در عالم تربیت › بخش ۲۸ - گفتار اندر سلامت گوشه‌نشینی و صبر بر ایذاء خلق

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

اگر در جهان از جهان رسته‌ای است، — در از خلقْ بر خویشتن بسته‌ای است

کس از دست جور زبانها نرست — اگر خودنمای است و گر حق‌پرست

اگر بر پری چون ملک به آسمان — ز دامن در آویزدت بدگمان

به کوشش توان دجله را پیش بست — نشاید زبان بداندیش بست

فراهم نشینند تَردامنان — که این زهدِ خشک است و آن دامِ نان

تو روی از پرستیدن حق مپیچ — بِهِل تا نگیرند خَلقَت به هیچ

چو راضی شد از بنده یزدان پاک — گر اینها نگردند راضی چه باک؟

بد اندیشِ خلق از حق آگاه نیست — ز غوغای خلقش به حق راه نیست

از آن ره به جایی نیاورده‌اند — که اول قدمْ پیْ غلط کرده‌اند

دو کس بر حدیثی گمارند گوش — از این تا بِدان، ز اهرمن تا سروش

یکی پند گیرد دگر ناپسند — نپردازد از حرفگیری به پند

فرو مانده در کنج تاریک جای — چه دریابد از جام گیتی نمای؟

مپندار اگر شیر و گر روبهی — کز اینان به مردی و حیلت رهی

اگر کنج خلوت گزیند کسی — که پروای صحبت ندارد بسی

مذمت کنندش که زرق است و ریو — ز مردم چنان می گریزد که دیو

وگر خنده روی است و آمیزگار — عفیفش ندانند و پرهیزگار

غنی را به غیبت بکاوند پوست — که فرعون اگر هست در عالم اوست

وگر بینوایی بگرید به سوز — نگون بخت خوانندش و تیره‌روز

وگر کامرانی در آید ز پای — غنیمت شمارند و فضل خدای

که تا چند از این جاه و گردن کشی؟ — خوشی را بود در قفا ناخوشی

و گر تنگدستی تنک مایه‌ای — سعادت بلندش کند پایه‌ای

بخایندش از کینه دندان به زهر — که دون‌پرور است این فرومایه دهر

چو بینند کاری به دستت در است — حریصت شمارند و دنیاپرست

وگر دست همت بداری ز کار — گدا پیشه خوانندت و پخته‌‌خوار

اگر ناطقی، طبل پر یاوه‌ای — وگر خامشی، نقش گرماوه‌ای

تحمل‌کنان را نخوانند مرد — که بیچاره از بیم سر برنکرد

وگر در سرش هول و مردانگی است — گریزند از او کاین چه دیوانگی است؟!

تعنت کنندش گر اندک خوری است — که مالش مگر روزی دیگری است

وگر نغز و پاکیزه باشد خورش — شکم بنده خوانند و تن پرورش

وگر بی‌تکلف زید مالدار — که زینت بر اهل تمیز است عار

زبان در نهندش به ایذا چو تیغ — که بدبخت زر دارد از خود دریغ

و گر کاخ و ایوان منقش کند — تن خویش را کسوتی خوش کند

به جان آید از طعنه بر وی زنان — که خود را بیاراست همچون زنان

اگر پارسایی سیاحت نکرد — سفر کردگانش نخوانند مرد

که نارفته بیرون ز آغوش زن — کدامش هنر باشد و رای و فن؟

جهاندیده را هم بِدَرَّند پوست — که سرگشتهٔ بخت‌برگشته اوست

گرش حَظ از اقبال بودی و بهر — زمانه نراندی ز شهرش به شهر

عزب را نکوهش کند خرده‌بین — که می‌رنجد از خفت و خیزش زمین

وگر زن کند گوید از دست دل — به گردن در افتاد چون خر به گِل

نه از جور مردم رهد زشت روی — نه شاهد ز نامردم زشت‌گوی

غلامی به مصر اندرم بنده بود — که چشم از حیا در بر افکنده بود

کسی گفت: «هیچ این پسر عقل و هوش — ندارد، بمالش به تعلیم گوش»

شبی بر زدم بانگ بر وی درشت — هم او گفت: «مسکین به جورش بکشت!»

گرت برکند خشم روزی ز جای — سراسیمه خوانندت و تیره رای

وگر بردباری کنی از کسی — بگویند غیرت ندارد بسی

سخی را به اندرز گویند: «بس! — که فردا دو دستت بود پیش و پس»

وگر قانع و خویشتن‌دار گشت — به تشنیع خلقی گرفتار گشت

که همچون پدر خواهد این سفله مُرد — که نعمت رها کرد و حسرت ببرد

که یارد به کنج سلامت نِشَست؟ — که پیغمبر از خبث ایشان نرست

خدا را که مانند و انباز و جفت — ندارد، شنیدی که تَرسا چه گفت؟

رهایی نیابد کس از دست کس — گرفتار را چاره صبر است و بس

← Önceki 191 / 234 Sonraki →

Anlam Arayışı