بوستان › باب هفتم در عالم تربیت › بخش ۲۹ - حکایت
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
جوانی هنرمند فرزانه بود — که در وعظْ چالاک و مردانه بود
نکونام و صاحبدل و حق پرست — خطِ عارضش خوشتر از خطِّ دست
قوی در بلاغات و در نحوْ چُست — ولی حرف ابجد نگفتی درست
یکی را بگفتم ز صاحبدلان — که دندان پیشین ندارد فلان
برآمد ز سودای من سرخ روی — کز این جنس بیهوده دیگر مگوی
تو در وی همان عیب دیدی که هست — ز چندان هنر، چشم عقلت ببست؟
یقین بشنو از من که روز یقین — نبینند بد، مردم نیک بین
یکی را که فضل است و فرهنگ و رای — گرش پایِ عصمت بخیزد ز جای
به یک خرده مَپْسند بر وی جفا — بزرگان چه گفتند؟ خُذ ما صفا
بُوَد خار و گُل با هم ای هوشمند — چه در بند خاری؟ تو گلْ دسته بند
که را زشت خویی بُوَد در سِرِشت — نبیند ز طاووسْ جز پایِ زشت
صفایی به دست آور ای خیره روی — که ننماید آیینهٔ تیره، روی
طریقی طلب کز عُقوبت رهی — نه حرفی که انگشت بر وی نهی
مَنِه عیب خلق ای خردمند، پیش — که چشمت فرو دوزد از عیب خویش
چرا دامنْ آلوده را حد زنم — چو در خود شناسم که تَر دامنم؟
نشاید که بر کس درشتی کنی — چو خود را به تأویل پشتی کنی
چو بد ناپسند آیدت خود مکُن — پس آنگه به همسایه گو بد مکُن
من ار حقْ شناسم وگر خود نمای — برون با تو دارم، درون با خدای
چو ظاهر به عفّت بیاراستم — تَصرُّف مکُن در کژ و راستم
اگر سیرتم خوب و گر مُنکَر است — خدایم به سِرّ، از تو داناتر است
تو خاموش اگر من بِهَم یا بَدم — که حَمّال سود و زیان خودم
کسی را به کردار بد کن عذاب — که چشم از تو دارد به نیکی ثواب
نکو کاری از مردم نیکْ رای — یکی را به دَه مینویسد خدای
تو نیز ای عجب هر که را یک هنر — ببینی، ز دَه عیبش اندر گذر
نه یک عیبِ او را بر انگشت پیچ — جهانی فضیلت بر آور به هیچ
چو دشمن که در شعر سعدی، نگاه — به نفرت کند ز اندرونِ تباه
ندارد به صد نکتهٔ نَغْزْ، گوش — چو زَحفی ببیند بر آرد خروش
جز این علّتش نیست کان بد پسند — حسد دیدهٔ نیکْ بینش بکَند
نه مَر خلق را صُنعِ باری سِرِشت؟ — سیاه و سپید آمد و خوب و زشت
نه هر چشم و ابرو که بینی نکوست — بخور پستهْ مغز و بینداز پوست