بوستان › باب هشتم در شکر بر عافیت › بخش ۲ - حکایت
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
جوانی سر از رای مادر بتافت — دل دردمندش به آذر بتافت
چو بیچاره شد پیشش آورد مهد — که ای سست مهر فراموش عهد
نه گریان و درمانده بودی و خرد — که شبها ز دست تو خوابم نبرد؟
نه در مهد نیروی حالت نبود — مگس راندن از خود مجالت نبود؟
تو آنی کز آن یک مگس رنجهای — که امروز سالار و سرپنجهای
به حالی شوی باز در قعر گور — که نتوانی از خویشتن دفع مور
دگر دیده چون برفروزد چراغ — چو کرم لحد خورد پیه دماغ؟
چو پوشیده چشمی ببینی که راه — نداند همی وقت رفتن ز چاه
تو گر شکر کردی که با دیدهای — وگر نه تو هم چشم پوشیدهای
معلم نیاموختت فهم و رای — سرشت این صفت در نهادت خدای
گرت منع کردی دل حق نیوش — حقت عین باطل نبودی به گوش