بوستان › باب هشتم در شکر بر عافیت › بخش ۳ - گفتار اندر صنع باری عز اسمه در ترکیب خلقت انسان
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
ببین تا یک انگشت از چند بند — به صنع الهی به هم در فگند
پس آشفتگی باشد و ابلهی — که انگشت بر حرف صنعش نهی
تأمل کن از بهر رفتار مرد — که چند استخوان پی زد و وصل کرد
که بی گردش کعب و زانو و پای — نشاید قدم بر گرفتن ز جای
از آن سجده بر آدمی سخت نیست — که در صلب او مهره یک لخت نیست
دو صد مهره بر یکدگر ساختهست — که گل مهرهای چون تو پرداختهست
رگت بر تن است ای پسندیده خوی — زمینی در او سیصد و شصت جوی
بصر در سر و فکر و رای و تمیز — جوارح به دل، دل به دانش عزیز
بهایم به روی اندر افتاده خوار — تو همچون الف بر قدمها سوار
نگون کرده ایشان سر از بهر خور — تو آری به عزت خورش پیش سر
نزیبد تو را با چنین سروری — که سر جز به طاعت فرود آوری
به انعام خود دانه دادت نه کاه — نکردت چو انعام سر در گیاه
ولیکن بدین صورت دلپذیر — فرفته مشو، سیرت خوب گیر
ره راست باید نه بالای راست — که کافر هم از روی صورت چو ماست
تو را آن که چشم و دهان داد و گوش — اگر عاقلی در خلافش مکوش
گرفتم که دشمن بکوبی به سنگ — مکن باری از جهل با دوست جنگ
خردمند طبعان منت شناس — بدوزند نعمت به میخ سپاس