بوستان › باب هشتم در شکر بر عافیت › بخش ۵ - گفتار اندر گزاردن شکر نعمتها
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
شب از بهر آسایش توست و روز — مه روشن و مهر گیتیفروز
سپهر از برای تو فراش وار — همیگستراند بساط بهار
اگر باد و برف است و باران و میغ — وگر رعد چوگان زند برق تیغ
همه کارداران فرمانبرند — که تخم تو در خاک میپرورند
اگر تشنه مانی، ز سختی مجوش — که سقای ابر آبت آرد به دوش
ز خاک آورد رنگ و بوی و طعام — تماشاگه دیده و مغز و کام
عسل دادت از نحل و من از هوا — رطب دادت از نخل و نخل از نوی
همه نخلبندان بخایند دست — ز حیرت که نخلی چنین کس نبست!
خور و ماه و پروین برای تواند — قنادیلِ سقف سرای تواند
ز خارت گل آورد و از نافه مشک — زر از کان و برگ ِ تر از چوب خشک
به دست خودت چشم و ابرو نگاشت — که محرم به اغیار نتوان گذاشت
توانا که او نازنین پرورد — به الوان نعمت چنین پرورد
به جان گفت باید نفس بر نفس — که شکرش نه کار زبان است و بس
خدایا دلم خون شد و دیده ریش — که میبینم انعامت از گفت بیش
نگویم دد و دام و مور و سمک — که فوج ملائک بر اوج فلک
هنوزت سپاس اندکی گفتهاند — ز بیوَر هزاران یکی گفتهاند
برو سعدیا دست و دفتر بشوی — به راهی که پایان ندارد مپوی