☪ Anlam Arayışı

← Bostan

بوستان › باب هشتم در شکر بر عافیت › بخش ۷ - حکایت سلطان طغرل و هندوی پاسبان

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

شنیدم که طغرل شبی در خزان — گذر کرد بر هندوی پاسبان

ز باریدن برف و باران و سیل — به لرزش در افتاده همچون سهیل

دلش بر وی از رحمت آورد جوش — که اینک قبا پوستینم بپوش

دمی منتظر باش بر طرف بام — که بیرون فرستم به دست غلام

در این بود و باد صبا بروزید — شهنشه در ایوان شاهی خزید

وشاقی پری چهره در خیل داشت — که طبعش بدو اندکی میل داشت

تماشای ترکش چنان خوش فتاد — که هندوی مسکین برفتش ز یاد

قبا پوستینی گذشتش به گوش — ز بدبختیش در نیامد به دوش

مگر رنج سرما بر او بس نبود — که جور سپهر انتظارش فزود‌؟

نگه کن چو سلطان به غفلت بخفت — که چوبک زنش بامدادان چه گفت

مگر نیکبختت فراموش شد — چو دستت در آغوش آغوش شد؟

تو را شب به عیش و طرب می‌رود — چه دانی که بر ما چه شب می‌رود؟

فرو برده سر کاروانی به دیگ — چه از پا فرو رفتگانش به ریگ

بدار ای خداوند زورق بر آب — که بیچارگان را گذشت از سر آب

توقف کنید ای جوانان چست — که در کاروانند پیران سست

تو خوش خفته در هودج کاروان — مهار شتر در کف ساروان

چه هامون و کوهت، چه سنگ و رمال — ز ره باز پس ماندگان پرس حال

تو را کوه پیکر هیون می‌برد — پیاده چه دانی که خون می‌خورد؟

به آرام دل خفتگان در بُنه — چه دانند حال کم گُرْسِنه؟

← Önceki 199 / 234 Sonraki →

Anlam Arayışı