بوستان › باب هشتم در شکر بر عافیت › بخش ۷ - حکایت سلطان طغرل و هندوی پاسبان
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
شنیدم که طغرل شبی در خزان — گذر کرد بر هندوی پاسبان
ز باریدن برف و باران و سیل — به لرزش در افتاده همچون سهیل
دلش بر وی از رحمت آورد جوش — که اینک قبا پوستینم بپوش
دمی منتظر باش بر طرف بام — که بیرون فرستم به دست غلام
در این بود و باد صبا بروزید — شهنشه در ایوان شاهی خزید
وشاقی پری چهره در خیل داشت — که طبعش بدو اندکی میل داشت
تماشای ترکش چنان خوش فتاد — که هندوی مسکین برفتش ز یاد
قبا پوستینی گذشتش به گوش — ز بدبختیش در نیامد به دوش
مگر رنج سرما بر او بس نبود — که جور سپهر انتظارش فزود؟
نگه کن چو سلطان به غفلت بخفت — که چوبک زنش بامدادان چه گفت
مگر نیکبختت فراموش شد — چو دستت در آغوش آغوش شد؟
تو را شب به عیش و طرب میرود — چه دانی که بر ما چه شب میرود؟
فرو برده سر کاروانی به دیگ — چه از پا فرو رفتگانش به ریگ
بدار ای خداوند زورق بر آب — که بیچارگان را گذشت از سر آب
توقف کنید ای جوانان چست — که در کاروانند پیران سست
تو خوش خفته در هودج کاروان — مهار شتر در کف ساروان
چه هامون و کوهت، چه سنگ و رمال — ز ره باز پس ماندگان پرس حال
تو را کوه پیکر هیون میبرد — پیاده چه دانی که خون میخورد؟
به آرام دل خفتگان در بُنه — چه دانند حال کم گُرْسِنه؟