☪ Anlam Arayışı

← Bostan

بوستان › باب هشتم در شکر بر عافیت › بخش ۱۵ - حکایت سفر هندوستان و ضلالت بت پرستان (1/2)

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

بتی دیدم از عاج در سومنات — مرصع چو در جاهلیت منات

چنان صورتش بسته تمثالگر — که صورت نبندد از آن خوبتر

ز هر ناحیت کاروانها روان — به دیدار آن صورت بی روان

طمع کرده رایان چین و چگل — چو سعدی وفا ز آن بت سخت دل

زبان آوران رفته از هر مکان — تضرع کنان پیش آن بی زبان

فرو ماندم از کشف آن ماجرا — که حیی جمادی پرستد چرا؟

مغی را که با من سر و کار بود — نکوگوی و هم حجره و یار بود

به نرمی بپرسیدم ای برهمن — عجب دارم از کار این بقعه من

که مدهوش این ناتوان پیکرند — مقید به چاه ضلال اندرند

نه نیروی دستش، نه رفتار پای — ورش بفکنی بر نخیزد ز جای

نبینی که چشمانش از کهرباست؟ — وفا جستن از سنگ چشمان خطاست

بر این گفتم آن دوست دشمن گرفت — چو آتش شد از خشم و در من گرفت

مغان را خبر کرد و پیران دیر — ندیدم در آن انجمن روی خیر

فتادند گبران پازند خوان — چو سگ در من از بهر آن استخوان

چو آن راه کژ پیششان راست بود — ره راست در چشمشان کژ نمود

که مرد ار چه دانا و صاحبدل است — به نزدیک بی‌دانشان جاهل است

فرو ماندم از چاره همچون غریق — برون از مدارا ندیدم طریق

چو بینی که جاهل به کین اندر است — سلامت به تسلیم و لین اندر است

مهین برهمن را ستودم بلند — که ای پیر تفسیر استا و زند

مرا نیز با نقش این بت خوش است — که شکلی خوش و قامتی دلکش است

بدیع آیدم صورتش در نظر — ولیکن ز معنی ندارم خبر

که سالوک این منزلم عن قریب — بد از نیک کمتر شناسد غریب

تو دانی که فرزین این رقعه‌ای — نصیحتگر شاه این بقعه‌ای

چه معنی است در صورت این صنم — که اول پرستندگانش منم

عبادت به تقلید گمراهی است — خنک رهروی را که آگاهی است

برهمن ز شادی بر افروخت روی — پسندید و گفت ای پسندیده گوی

سؤالت صواب است و فعلت جمیل — به منزل رسد هر که جوید دلیل

بسی چون تو گردیدم اندر سفر — بتان دیدم از خویشتن بی خبر

جز این بت که هر صبح از اینجا که هست — برآرد به یزدان دادار دست

وگر خواهی امشب همینجا بباش — که فردا شود سر این بر تو فاش

شب آنجا ببودم به فرمان پیر — چو بیژن به چاه بلا در اسیر

شبی همچو روز قیامت دراز — مغان گرد من بی وضو در نماز

کشیشان هرگز نیازرده آب — بغلها چو مردار در آفتاب

مگر کرده بودم گناهی عظیم — که بردم در آن شب عذابی الیم

همه شب در این قید غم مبتلا — یکم دست بر دل، یکی بر دعا

که ناگه دهل زن فرو کوفت کوس — بخواند از فضای برهمن خروس

خطیب سیه پوش شب بی خلاف — بر آهخت شمشیر روز از غلاف

فتاد آتش صبح در سوخته — به یک دم جهانی شد افروخته

تو گفتی که در خطهٔ زنگبار — ز یک گوشه ناگه در آمد تتار

مغان تبه رای ناشسته روی — به دیر آمدند از در و دشت و کوی

کس از مرد در شهر و از زن نماند — در آن بتکده جای درزن نماند

من از غصه رنجور و از خواب مست — که ناگاه تمثال برداشت دست

به یک بار از ایشان برآمد خروش — تو گفتی که دریا بر آمد به جوش

چو بتخانه خالی شد از انجمن — برهمن نگه کرد خندان به من

که دانم تو را بیش مشکل نماند — حقیقت عیان گشت و باطل نماند

چو دیدم که جهل اندر او محکم است — خیال محال اندر او مدغم است

نیارستم از حق دگر هیچ گفت — که حق ز اهل باطل بباید نهفت

چو بینی زبر دست را زور دست — نه مردی بود پنجهٔ خود شکست

زمانی به سالوس گریان شدم — که من زآنچه گفتم پشیمان شدم

به گریه دل کافران کرد میل — عجب نیست سنگ ار بگردد به سیل

دویدند خدمت کنان سوی من — به عزت گرفتند بازوی من

شدم عذرگویان بر شخص عاج — به کرسی زر کوفت بر تخت ساج

بتک را یکی بوسه دادم به دست — که لعنت بر او باد و بر بت پرست

به تقلید کافر شدم روز چند — برهمن شدم در مقالات زند

چو دیدم که در دیر گشتم امین — نگنجیدم از خرمی در زمین

در دیر محکم ببستم شبی — دویدم چپ و راست چون عقربی

نگه کردم از زیر تخت و زبر — یکی پرده دیدم مکلل به زر

پس پرده مطرانی آذرپرست — مجاور سر ریسمانی به دست

به فورم در آن حال معلوم شد — چو داود کآهن بر او موم شد

که ناچار چون در کشد ریسمان — بر آرد صنم دست، فریادخوان

← Önceki 207 / 234 Sonraki →

Anlam Arayışı