بوستان › باب هشتم در شکر بر عافیت › بخش ۱۵ - حکایت سفر هندوستان و ضلالت بت پرستان (2/2)
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
برهمن شد از روی من شرمسار — که شنعت بود بخیه بر روی کار
بتازید و من در پیش تاختم — نگونش به چاهی در انداختم
که دانستم ار زنده آن برهمن — بماند، کند سعی در خون من
پسندد که از من بر آید دمار — مبادا که سرش کنم آشکار
چو از کار مفسد خبر یافتی — ز دستش برآور چو دریافتی
که گر زندهاش مانی، آن بی هنر — نخواهد تو را زندگانی دگر
وگر سر به خدمت نهد بر درت — اگر دست یابد ببرد سرت
فریبنده را پای در پی منه — چو رفتی و دیدی امانش مده
تمامش بکشتم به سنگ آن خبیث — که از مرده دیگر نیاید حدیث
چو دیدم که غوغایی انگیختم — رها کردم آن بوم و بگریختم
چو اندر نیستانی آتش زدی — ز شیران بپرهیز اگر بخردی
مکش بچهٔ مار مردم گزای — چو کشتی در آن خانه دیگر مپای
چو زنبور خانه بیاشوفتی — گریز از محلت که گرم اوفتی
به چابکتر از خود مینداز تیر — چو افتاد، دامن به دندان بگیر
در اوراق سعدی چنین پند نیست — که چون پای دیوار کندی مایست
به هند آمدم بعد از آن رستخیز — وز آنجا به راه یمن تا حجیز
از آن جمله سختی که بر من گذشت — دهانم جز امروز شیرین نگشت
در اقبال و تأیید بوبکر سعد — که مادر نزاید چنو قبل و بعد
ز جور فلک دادخواه آمدم — در این سایهگستر پناه آمدم
دعاگوی این دولتم بندهوار — خدایا تو این سایه پاینده دار
که مرهم نهادم نه در خورد ریش — که در خورد انعام و اکرام خویش
کی این شکر نعمت به جای آورم — و گر پای گردد به خدمت سرم؟
فرج یافتم بعد از آن بندها — هنوزم به گوش است از آن پندها
یکی آن که هر گه که دست نیاز — برآرم به درگاه دانای راز
به یاد آید آن لعبت چینیم — کند خاک در چشم خودبینیم
بدانم که دستی که برداشتم — به نیروی خود بر نیفراشتم
نه صاحبدلان دست بر میکشند — که سررشته از غیب در میکشند
در خیر باز است و طاعت ولیک — نه هر کس تواناست بر فعل نیک
همین است مانع که در بارگاه — نشاید شدن جز به فرمان شاه
کلید قدر نیست در دست کس — توانای مطلق خدای است و بس
پس ای مرد پوینده بر راه راست — تو را نیست منت، خداوند راست
چو در غیب نیکو نهادت سرشت — نیاید ز خوی تو کردار زشت
ز زنبور کرد این حلاوت پدید — همان کس که در مار زهر آفرید
چو خواهد که ملک تو ویران کند — نخست از تو خلقی پریشان کند
وگر باشدش بر تو بخشایشی — رساند به خلق از تو آسایشی
تکبر مکن بر ره راستی — که دستت گرفتند و برخاستی
سخن سودمند است اگر بشنوی — به مردان رسی گر طریقت روی
مقامی بیابی گرت ره دهند — که بر خوان عزت سماطت نهند
ولیکن نباید که تنها خوری — ز درویش درمنده یاد آوری
فرستی مگر رحمتی در پیم — که بر کردهٔ خویش واثق نیم