بوستان › باب نهم در توبه و راه صواب › بخش ۳ - حکایت
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
کهنسالی آمد به نزد طبیب — ز نالیدنش تا به مردن قریب
که دستم به رگ بر نه، ای نیک رای — که پایم همی بر نیاید ز جای
بدین ماند این قامت خفتهام — که گویی به گل در فرو رفتهام
برو، گفت دست از جهان در گسل — که پایت قیامت برآید ز گل
نشاط جوانی ز پیران مجوی — که آب روان باز ناید به جوی
اگر در جوانی زدی دست و پای — در ایّام پیری بِهُش باش و رای
چو دوران عمر از چهل درگذشت — مزن دست و پا کآبت از سر گذشت
نشاط از من آن گه رمیدن گرفت — که شامم سپیده دمیدن گرفت
بباید هوس کردن از سر به در — که دور هوسبازی آمد به سر
به سبزه کجا تازه گردد دلم — که سبزه بخواهد دمید از گلم؟
تفرجکنان در هوا و هوس — گذشتیم بر خاک بسیار کس
کسانی که دیگر به غیب اندرند — بیایند و بر خاک ما بگذرند
دریغا که فصل جوانی برفت — به لهو و لعب زندگانی برفت
دریغا چنان روحپرور زمان — که بگذشت بر ما چو برق یمان
ز سودای آن پوشم و این خورم — نپرداختم تا غم دین خورم
دریغا که مشغول باطل شدیم — ز حق دور ماندیم و غافل شدیم
چه خوش گفت با کودک آموزگار — که: کاری نکردیم و شد روزگار