بوستان › باب نهم در توبه و راه صواب › بخش ۶ - حکایت
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
قضا زندهای را رگ جان برید — دگر کس به مرگش گریبان درید
چنین گفت بینندهای تیز هوش — چو فریاد و زاری رسیدش به گوش
ز دست شما مرده بر خویشتن — گرش دست بودی دریدی کفن
که چندین ز تیمار و دردم مپیچ — که روزی دو پیش از تو کردم بسیچ
فراموش کردی مگر مرگ خویش — که مرگ منت ناتوان کرد و ریش
محقق که بر مرده ریزد گلش — نه بر وی که بر خود بسوزد دلش
ز هجران طفلی که در خاک رفت — چه نالی؟ که پاک آمد و پاک رفت
تو پاک آمدی بر حذر باش و پاک — که ننگ است ناپاک رفتن به خاک
کنون باید این مرغ را پای بست — نه آنگه که سررشته بردت ز دست
نشستی به جای دگر کس بسی — نشیند به جای تو دیگر کسی
اگر پهلوانی و گر تیغزن — نخواهی به در بردن الا کفن
خر وحش اگر بگسلاند کمند — چو در ریگ ماند شود پای بند
تو را نیز چندان بود دست زور — که پایت نرفتهست در ریگ گور
منه دل بر این سالخورده مکان — که گنبد نپاید بر او گردکان
چو دی رفت و فردا نیامد به دست — حساب از همین یک نفس کن که هست