بوستان › باب نهم در توبه و راه صواب › بخش ۸ - حکایت
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
یکی پارسا سیرت حق پرست — فتادش یکی خشت زرین به دست
سر هوشمندش چنان خیره کرد — که سودا دل روشنش تیره کرد
همه شب در اندیشه کاین گنج و مال — در او تا زیم ره نیابد زوال
دگر قامت عجزم از بهر خواست — نباید بر کس دوتا کرد و راست
سرایی کنم پای بستش رخام — درختان سقفش همه عود خام
یکی حجره خاص از پی دوستان — در حجره اندر سرا بوستان
بفرسودم از رقعه بر رقعه دوخت — تف دیگدان چشم و مغزم بسوخت
دگر زیردستان پزندم خورش — به راحت دهم روح را پرورش
به سختی بکشت این نمد بسترم — روم زین سپس عبقری گسترم
خیالش خرف کرد و کالیوه رنگ — به مغزش فرو برده خرچنگ چنگ
فراغ مناجات و رازش نماند — خور و خواب و ذکر و نمازش نماند
به صحرا برآمد سر از عشوه مست — که جایی نبودش قرار نشست
یکی بر سر گور گل می سرشت — که حاصل کند زآن گل گور خشت
به اندیشه لختی فرو رفت پیر — که ای نفس کوته نظر پند گیر
چه بندی در این خشت زرین دلت — که یک روز خشتی کنند از گلت؟
طمع را نه چندان دهان است باز — که بازش نشیند به یک لقمه آز
بدار ای فرومایه زین خشت دست — که جیحون نشاید به یک خشت بست
تو غافل در اندیشهٔ سود و مال — که سرمایهٔ عمر شد پایمال
غبار هوا چشم عقلت بدوخت — سموم هوس کشت عمرت بسوخت
بکن سرمهٔ غفلت از چشم پاک — که فردا شوی سرمه در چشم خاک