بوستان › باب نهم در توبه و راه صواب › بخش ۱۰ - حکایت
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
شبی خفته بودم به عزم سفر — پی کاروانی گرفتم سحر
که آمد یکی سهمگین باد و گرد — که بر چشم مردم جهان تیره کرد
به ره در یکی دختر خانه بود — به معجر غبار از پدر میزدود
پدر گفتش ای نازنین چهر من — که داری دل آشفتهٔ مهر من
نه چندان نشیند در این دیده خاک — که بازش به معجر توان کرد پاک
بر این خاک چندان صبا بگذرد — که هر ذره از ما به جایی برد
تو را نفس رعنا چو سرکش ستور — دوان میبرد تا سر شیب گور
اجل ناگهت بگسلاند رکیب — عنان باز نتوان گرفت از نشیب