بوستان › باب نهم در توبه و راه صواب › بخش ۱۱ - موعظه و تنبیه
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
خبر داری ای استخوانی قفس — که جان تو مرغی است نامش نفس؟
چو مرغ از قفس رفت و بگسست قید — دگر ره نگردد به سعی تو صید
نگه دار فرصت که عالم دمی است — دمی پیش دانا به از عالمی است
سکندر که بر عالمی حکم داشت — در آن دم که بگذشت و عالم گذاشت
میسر نبودش کز او عالمی — ستانند و مهلت دهندش دمی
برفتند و هر کس درود آنچه کشت — نماند به جز نام نیکو و زشت
چرا دل بر این کاروانگه نهیم؟ — که یاران برفتند و ما بر رهیم
پس از ما همین گل دمد بوستان — نشینند با یکدگر دوستان
دل اندر دلارام دنیا مبند — که ننشست با کس که دل بر نکند
چو در خاکدان لحد خفت مرد — قیامت بیفشاند از موی گرد
سر از جیب غفلت برآور کنون — که فردا نماند به حسرت نگون
نه چون خواهی آمد به شیراز در — سر و تن بشویی ز گرد سفر
پس ای خاکسار گنه عن قریب — سفر کرد خواهی به شهری غریب
بران از دو سرچشمهٔ دیده جوی — ور آلایشی داری از خود بشوی