بوستان › باب نهم در توبه و راه صواب › بخش ۱۳ - حکایت
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
یکی برد با پادشاهی ستیز — به دشمن سپردش که خونش بریز
گرفتار در دست آن کینه توز — همی گفت هر دم به زاری و سوز
اگر دوست بر خود نیازردمی — کی از دست دشمن جفا بردمی؟
بتا جور دشمن بدردش پوست — رفیقی که بر خود بیازرد دوست
تو از دوست گر عاقلی بر مگرد — که دشمن نیارد نگه در تو کرد
تو با دوست یکدل شو و یک سخن — که خود بیخ دشمن برآید ز بن
نپندارم این زشت نامی نکوست — به خشنودی دشمن آزار دوست