بوستان › باب نهم در توبه و راه صواب › بخش ۱۵ - حکایت
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
همی یادم آید ز عهد صغر — که عیدی برون آمدم با پدر
به بازیچه مشغول مردم شدم — در آشوب خلق از پدر گم شدم
برآوردم از هول و دهشت خروش — پدر ناگهانم بمالید گوش
که ای شوخ چشم آخرت چند بار — بگفتم که دستم ز دامن مدار
به تنها نداند شدن طفل خرد — که مشکل توان راه نادیده برد
تو هم طفل راهی به سعی ای فقیر — برو دامن راه دانان بگیر
مکن با فرومایه مردم نشست — چو کردی، ز هیبت فرو شوی دست
به فتراک پاکان درآویز چنگ — که عارف ندارد ز دریوزه ننگ
مریدان به قوت ز طفلان کمند — مشایخ چو دیوار مستحکمند
بیاموز رفتار از آن طفل خرد — که چون استعانت به دیوار برد
ز زنجیر ناپارسایان برست — که در حلقهٔ پارسایان نشست
اگر حاجتی داری این حلقه گیر — که سلطان ندارد از این در گزیر
برو خوشه چین باش سعدی صفت — که گرد آوری خرمن معرفت
الا ای مقیمان محراب انس — که فردا نشینید بر خوان قدس
متابید روی از گدایان خیل — که صاحب مروت نراند طفیل
کنون با خرد باید انباز گشت — که فردا نماند ره بازگشت