بوستان › باب نهم در توبه و راه صواب › بخش ۱۷ - حکایت
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
یکی متفق بود بر منکری — گذر کرد بر وی نکو محضری
نشست از خجالت عرق کرده روی — که آیا! خجل گشتم از شیخ کوی!
شنید این سخن پیر روشن روان — بر او بر بشورید و گفت ای جوان
نیاید همی شرمت از خویشتن — که حق حاضر و شرم داری ز من؟
نیاسایی از جانب هیچ کس — برو جانب حق نگه دار و بس
چنان شرم دار از خداوند خویش — که شرمت ز بیگانگان است و خویش