بوستان › باب نهم در توبه و راه صواب › بخش ۲۰ - حکایت سفر حبشه
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
غریب آمدم در سواد حبش — دل از دهر فارغ سر از عیش خوش
به ره بر یکی دکه دیدم بلند — تنی چند مسکین بر او پای بند
بسیج سفر کردم اندر نفس — بیابان گرفتم چو مرغ از قفس
یکی گفت کاین بندیان شبروند — نصیحت نگیرند و حق نشنوند
چو بر کس نیامد ز دستت ستم — تو را گر جهان شحنه گیرد چه غم؟
نیاورده عامل غش اندر میان — نیندیشد از رفع دیوانیان
وگر عفتت را فریب است زیر — زبان حسابت نگردد دلیر
نکونام را کس نگیرد اسیر — بترس از خدای و مترس از امیر
چو خدمت پسندیده آرم به جای — نیندیشم از دشمن تیره رای
اگر بنده کوشش کند بندهوار — عزیزش بدارد خداوندگار
وگر کند رای است در بندگی — ز جانداری افتد به خربندگی
قدم پیش نه کز ملک بگذری — که گر باز مانی ز دد کمتری