بوستان › باب اول در عدل و تدبیر و رای › بخش ۱۴ - حکایت
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
شبی دود خلق آتشی برفروخت — شنیدم که بغداد نیمی بسوخت
یکی شکر گفت اندران خاک و دود — که دکان ما را گزندی نبود
جهاندیدهای گفتش ای بوالهوس — تو را خود غم خویشتن بود و بس؟
پسندی که شهری بسوزد به نار — اگر چه سرایت بود بر کنار؟
به جز سنگدل ناکُنَد معده تنگ — چو بیند کسان بر شکم بسته سنگ
توانگر خود آن لقمه چون میخورد؟ — چو بیند که درویش خون میخورد؟
مگو تندرست است رنجوردار — که میپیچد از غصه رنجوروار
تنکدل چو یاران به منزل رسند — نخسبد که واماندگان از پسند
دل پادشاهان شود بارکش — چو بینند در گل خر خارکش
اگر در سرای سعادت کس است — ز گفتار سعدیش حرفی بس است
همینت بسندهست اگر بشنوی — که گر خار کاری سمن ندروی