بوستان › باب دهم در مناجات و ختم کتاب › بخش ۱ - سرآغاز
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
بیا تا برآریم دستی ز دل — که نتوان برآورد فردا ز گل
به فصل خزان در، نبینی درخت — که بی برگ مانَد ز سرمای سخت
برآرد تَهی دستهای نیاز — ز رحمت نگردد تهیدست باز
مپندار از آن در که هرگز نبست — که نومید گردد بر آوردهدست
قضا خلعتی نامدارش دهد — قدر میوه در آستینش نهد
همه طاعت آرند و مسکین نیاز — بیا تا به درگاه مسکین نواز
چو شاخ برهنه برآریم دست — که بیبرگ از این بیش، نتوان نشست
خداوندگارا نظر کن به جود — که جُرم آمد از بندگان در وجود
گناه آید از بندهٔ خاکسار — به امّیدِ عفو خداوندگار
کریما به رزق تو پروردهایم — به اِنعام و لطف تو، خو کردهایم
گدا چون کَرَم بیند و لطف و ناز — نگردد ز دنبال بخشنده باز
چو ما را به دنیا تو کردی عزیز — به عقبی همینچشم داریم نیز
عزیزی و خواری تو بخشی و بس — عزیز تو خواری نبیند ز کس
خدایا به عزّت که خوارم مکن — به ذلّ گُنَه شرمسارم مکن
مسلّط مکن چون منی بر سرم — ز دست تو بهْ گر عقوبت برم
به گیتی بَتَر زین، نباشد بدی — جفا بردن از دستِ همچون خودی
مرا شرمساری ز روی تو بس — دگر شرمسارم مکن پیش کس
گرم بر سر افتد ز تو سایهای — سپهرم بود کِهترین پایهای
اگر تاج بخشی، سر افرازدم — تو بردار تا کس نیندازدم
تنم میبلرزد چو یاد آورم — مناجات شوریدهای در حرم
که میگفت شوریدهٔ دلفَگار — الها ببخش و به ذلّم مدار
همیگفت با حق بهزاری بسی — میفکن که دستم نگیرد کسی
به لطفم بخوان و مران از درم — ندارد به جز آستانت سرم
تو دانی که مسکین و بیچارهایم — فروماندهٔ نفس امّارهایم
نمیتازد این نفْس سرکش چنان — که عقلش تواند گرفتن عنان
که با نفس و شیطان برآید بهزور؟ — مصاف پلنگان نیاید ز مور
به مردان راهت که راهی بده — وز ایندشمنانم پناهی بده
خدایا به ذات خداوندیَت — به اوصاف بیمثل و مانندیت
به لبیک حجّاج بیتالحرام — به مدفون یثرب علیهالسلام
به تکبیر مردان شمشیر زن — که مرد وغا را شمارند زن
به طاعات پیران آراسته — به صدق جوانان نوخاسته
که ما را در آنورطهٔ یکنفس — ز ننگ دو گفتن به فریاد رس
امید است از آنان که طاعتکنند — که بیطاعتان را شفاعتکنند
به پاکان کز آلایشم دور دار — وگر زَلّتی رفت، معذور دار
به پیرانِ پشت از عبادت دوتا — ز شرم گنه دیده بر پشت پا
که چشمم ز روی سعادت مبند — زبانم به وقت شهادت مبند
چراغ یقینم فرا راه دار — ز بد کردنم دست کوتاه دار
بگردان ز نادیدنی دیدهام — مده دست بر ناپسندیدهام
من آن ذرهام در هوای تو نیست — وجود و عدم ز احتقارم یکی است
ز خورشید لطفت شعاعی بسم — که جز در شعاعت نبیند کسم
بدی را نگه کن که بهتر کس است — گدا را ز شاه التفاتی بس است
مرا گر بگیری به انصاف و داد — بنالم که عفوم نه این وعده داد
خدایا به ذلت مران از درم — که صورت نبندد دری دیگرم
ور از جهل غایب شدم روز چند — کنون کآمدم در به رویم مبند
چه عذر آرم از ننگ تردامنی؟ — مگر عجز پیش آورم کای غنی
فقیرم به جرم و گناهم مگیر — غنی را ترحم بود بر فقیر
چرا باید از ضعف حالم گریست؟ — اگر من ضعیفم پناهم قَویست
خدایا به غفلت شکستیم عهد — چه زور آورد با قضا دست جهد؟
چه برخیزد از دست تدبیر ما؟ — همین نکته بس عذر تقصیر ما
همه هر چه کردم تو بر هم زدی — چه قوت کند با خدایی خودی؟
نه من سر ز حکمت به در میبرم — که حکمت چنین میرود بر سرم