☪ Anlam Arayışı

← Bostan

بوستان › باب دهم در مناجات و ختم کتاب › بخش ۱ - سرآغاز

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

بیا تا برآریم دستی ز دل — که نتوان برآورد فردا ز گل

به فصل خزان در، نبینی درخت — که بی برگ مانَد ز سرمای سخت

برآرد تَهی دست‌های نیاز — ز رحمت نگردد تهی‌دست باز

مپندار از آن در که هرگز نبست — که نومید گردد بر آورده‌دست

قضا خلعتی نامدارش دهد — قدر میوه در آستینش نهد

همه طاعت آرند و مسکین نیاز — بیا تا به درگاه مسکین نواز

چو شاخ برهنه برآریم دست — که بی‌برگ از این بیش، نتوان نشست

خداوندگارا نظر کن به جود — که جُرم آمد از بندگان در وجود

گناه آید از بندهٔ خاکسار — به امّیدِ عفو خداوندگار

کریما به رزق تو پرورده‌ایم — به اِنعام و لطف تو، خو کرده‌ایم

گدا چون کَرَم بیند و لطف و ناز — نگردد ز دنبال بخشنده باز

چو ما را به دنیا تو کردی عزیز — به عقبی همین‌چشم داریم نیز

عزیزی و خواری تو بخشی و بس — عزیز تو خواری نبیند ز کس

خدایا به عزّت که خوارم مکن — به ذلّ گُنَه شرمسارم مکن

مسلّط مکن چون منی بر سرم — ز دست تو بهْ گر عقوبت برم

به گیتی بَتَر زین، نباشد بدی — جفا بردن از دستِ همچون خودی

مرا شرمساری ز روی تو بس — دگر شرمسارم مکن پیش کس

گرم بر سر افتد ز تو سایه‌ای — سپهرم بود کِهترین پایه‌ای

اگر تاج بخشی، سر افرازدم — تو بردار تا کس نیندازدم

تنم می‌بلرزد چو یاد آورم — مناجات شوریده‌ای در حرم

که می‌گفت شوریدهٔ دل‌فَگار — الها ببخش و به ذلّم مدار

همی‌گفت با حق به‌زاری بسی — میفکن که دستم نگیرد کسی

به لطفم بخوان و مران از درم — ندارد به جز آستانت سرم

تو دانی که مسکین و بیچاره‌ایم — فروماندهٔ نفس امّاره‌ایم

نمی‌تازد این نفْس سرکش چنان — که عقلش تواند گرفتن عنان

که با نفس و شیطان برآید به‌زور؟ — مصاف پلنگان نیاید ز مور

به مردان راهت که راهی بده — وز این‌دشمنانم پناهی بده

خدایا به ذات خداوندیَت — به اوصاف بی‌مثل و مانندیت

به لبیک حجّاج بیت‌الحرام — به مدفون یثرب علیه‌السلام

به تکبیر مردان شمشیر زن — که مرد وغا را شمارند زن

به طاعات پیران آراسته — به صدق جوانان نوخاسته

که ما را در آن‌ورطهٔ یک‌نفس — ز ننگ دو گفتن به فریاد رس

امید است از آنان که طاعت‌کنند — که بی‌طاعتان را شفاعت‌کنند

به پاکان کز آلایشم دور دار — وگر زَلّتی رفت، معذور دار

به پیرانِ پشت از عبادت دوتا — ز شرم گنه دیده بر پشت پا

که چشمم ز روی سعادت مبند — زبانم به وقت شهادت مبند

چراغ یقینم فرا راه دار — ز بد کردنم دست کوتاه دار

بگردان ز نادیدنی دیده‌ام — مده دست بر ناپسندیده‌ام

من آن ذره‌ام در هوای تو نیست — وجود و عدم ز احتقارم یکی است

ز خورشید لطفت شعاعی بسم — که جز در شعاعت نبیند کسم

بدی را نگه کن که بهتر کس است — گدا را ز شاه التفاتی بس است

مرا گر بگیری به انصاف و داد — بنالم که عفوم نه این وعده داد

خدایا به ذلت مران از درم — که صورت نبندد دری دیگرم

ور از جهل غایب شدم روز چند — کنون کآمدم در به رویم مبند

چه عذر آرم از ننگ تردامنی؟ — مگر عجز پیش آورم کای غنی

فقیرم به جرم و گناهم مگیر — غنی را ترحم بود بر فقیر

چرا باید از ضعف حالم گریست؟ — اگر من ضعیفم پناهم قَویست

خدایا به غفلت شکستیم عهد — چه زور آورد با قضا دست جهد؟

چه برخیزد از دست تدبیر ما؟ — همین نکته بس عذر تقصیر ما

همه هر چه کردم تو بر هم زدی — چه قوت کند با خدایی خودی؟

نه من سر ز حکمت به در می‌برم — که حکمت چنین می‌رود بر سرم

← Önceki 231 / 234 Sonraki →

Anlam Arayışı