بوستان › باب دهم در مناجات و ختم کتاب › بخش ۲ - حکایت
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
سیه چَردهای را کسی زشت خواند — جوابی بگفتش که حیران بماند
نه من صورت خویش خود کردهام — که عیبم شماری که بد کردهام
تو را با من ار زشت رویم، چه کار؟ — نه آخر منم زشت و زیبانگار
از آنم که بر سر نبشتی ز پیش — نه کمکردم ای بندهپرور، نه بیش
تو دانایی آخِر که قادر نِیَم — توانای مطلق تویی، من کیم؟
گرم ره نمایی، رسیدم به خیر — وگر گم کنی، باز ماندم ز سِیر
جهانآفرین گر نه یاری کند، — کجا بنده پرهیزکاری کند؟
چه خوش گفت درویش کوتاهدست — که شب توبهکرد و سحرگه شکست
گر او توبه بخشد، بماند درست — که پیمان ما بی ثباتاست و سست
به حقّت که چشمم ز باطل بدوز — به نورت که فردا به نارم مسوز
ز مسکینیَم روی در خاک رفت — غبار گناهم بر افلاک رفت
تو یکنوبت ای ابر رحمت، ببار — که در پیش باران، نپاید غبار
ز جُرمم در اینمملکت، جاه نیست — ولیکن به ملکی دگر راه نیست
تو دانی ضمیر زبانبستگان — تو مرهم نهی بر دل خستگان