بوستان › باب دهم در مناجات و ختم کتاب › بخش ۳ - حکایت بت پرست نیازمند
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
مُغی در به روی از جهان بستهبود — بتی را به خدمت میان بستهبود
پس از چندسال آن نکوهیدهکیش — قضا حالتی صعبش آورد پیش
به پای بت اندر به امّید خیر — بغلتید بیچاره بر خاک دِیر
که درماندهام، دست گیر ای صنم! — به جان آمدم، رحمکن بر تنم
بزارید در خدمتش بارها — که هیچش بهسامان نشد کارها
بتی چون برآرد مهمّات کس — که نتْوانْد از خود براندن مگس؟
برآشفت کای پایبند ضَلال — به باطل پرستیدمت چندسال
مهمّی که درپیشدارم، برآر — و گر نه، بخواهم ز پروردگار
هنوز از بت، آلوده رویش به خاک — که کامش برآورد یزدان پاک
حقایق شناسی در این خیرهشد — سر وقت صافی بر او تیرهشد
که سرگشتهای دون یزدانپرست — هنوزش سر از خمر بتخانه مست
دل از کفر و دست از خیانت نشسُت — خدایش برآورد کامی که جُست
فرو رفت خاطر در اینمشکلش — که پیغامی آمد به گوش دلش
که پیش صنم پیر ناقصعَقول — بسی گفت و قولش نیامد قبول
گر از درگه ما شود نیز رد — پس آنگه چه فرق از صنم تا صمد؟
دل اندر صمد باید ای دوست بست — که عاجزتر اند از صنم، هر که هست
مُحال است اگر سر بر این در نَهی — که باز آیدت دست حاجت تَهی
خدایا مقصّر به کار آمدیم — تهیدست و امّیدوار آمدیم