☪ Anlam Arayışı

← Bostan

بوستان › باب اول در عدل و تدبیر و رای › بخش ۱۶ - حکایت برادران ظالم و عادل و عاقبت ایشان

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

شنیدم که در مرزی از باختر — برادر دو بودند از یک پدر

سپهدار و گردن کش و پیلتن — نکو روی و دانا و شمشیر زن

پدر هر دو را سهمگین مرد یافت — طلبکار جولان و ناورد یافت

برفت آن زمین را دو قسمت نهاد — به هر یک پسر، زآن نصیبی بداد

مبادا که بر یکدگر سر کشند — به پیکار شمشیر کین برکشند

پدر بعد از آن، روزگاری شمرد — به جان آفرین جان شیرین سپرد

اجل بگسلاندش طناب امل — وفاتش فرو بست دست عمل

مقرر شد آن مملکت بر دو شاه — که بی حد و مر بود گنج و سپاه

به حکم نظر در به‌افتاد خویش — گرفتند هر یک، یکی راه پیش

یکی عدل تا نام نیکو برد — یکی ظلم تا مال گرد آورد

یکی عاطفت سیرت خویش کرد — درم داد و تیمار درویش خورد

بنا کرد و نان داد و لشکر نواخت — شب از بهر درویش، شبخانه ساخت

خزاین تهی کرد و پر کرد جیش — چنان کز خلایق به هنگام عیش

برآمد همی بانگ شادی چو رعد — چو شیراز در عهد بوبکر سعد

خدیو خردمند فرخ نهاد — که شاخ امیدش برومند باد

حکایت شنو کان گو نامجوی — پسندیده پی بود و فرخنده خوی

ملازم به دلداری خاص و عام — ثناگوی حق بامدادان و شام

در آن ملک قارون برفتی دلیر — که شه دادگر بود و درویش سیر

نیامد در ایام او بر دلی — نگویم که خاری که برگ گلی

سرآمد به تأیید ملک از سران — نهادند سر بر خطش سروران

دگر خواست کافزون کند تخت و تاج — بیافزود بر مرد دهقان خراج

طمع کرد در مال بازارگان — بلا ریخت بر جان بیچارگان

به امید بیشی نداد و نخورد — خردمند داند که ناخوب کرد

که تا جمع کرد آن زر از گربزی — پراکنده شد لشکر از عاجزی

شنیدند بازارگانان خبر — که ظلم است در بوم آن بی‌هنر

بریدند از آنجا خرید و فروخت — زراعت نیامد، رعیت بسوخت

چو اقبالش از دوستی سر بتافت — به ناکام دشمن بر او دست یافت

ستیز فلک بیخ و بارش بکند — سم اسب دشمن دیارش بکند

وفا در که جوید چو پیمان گسیخت؟ — خراج از که خواهد چو دهقان گریخت؟

چه نیکی طمع دارد آن بی‌صفا — که باشد دعای بدش در قفا؟

چو بختش نگون بود در کاف کن — نکرد آنچه نیکانش گفتند کن

چه گفتند نیکان بدان نیکمرد؟ — تو برخور که بیدادگر بر نخورد

گمانش خطا بود و تدبیر سست — که در عدل بود آنچه در ظلم جست

یکی بر سر شاخ، بن می‌برید — خداوند بستان نگه کرد و دید

بگفتا گر این مرد بد می‌کند — نه با من که با نفس خود می‌کند

نصیحت بجای است اگر بشنوی — ضعیفان میفکن به کتف قوی

که فردا به داور برد خسروی — گدایی که پیشت نیرزد جوی

چو خواهی که فردا بُوی مهتری — مکن دشمن خویشتن، کهتری

که چون بگذرد بر تو این سلطنت — بگیرد به قهر آن گدا دامنت

مکن، پنجه از ناتوانان بدار — که گر بفکنندت شوی شرمسار

که زشت است در چشم آزادگان — بیافتادن از دست افتادگان

بزرگان روشندل نیکبخت — به فرزانگی تاج بردند و تخت

به دنباله راستان کج مرو — وگر راست خواهی ز سعدی شنو

← Önceki 25 / 234 Sonraki →

Anlam Arayışı