بوستان › باب اول در عدل و تدبیر و رای › بخش ۲۰ - حکایت شحنه مردم آزار
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
گزیری به چاهی در افتاده بود — که از هول او شیر نر ماده بود
بداندیش مردم به جز بد ندید — بیافتاد و عاجزتر از خود ندید
همه شب ز فریاد و زاری نخفت — یکی بر سرش کوفت سنگی و گفت:
تو هرگز رسیدی به فریاد کس — که میخواهی امروز فریادرس؟
همه تخم نامردمی کاشتی — ببین لاجرم بر که برداشتی
که بر جان ریشت نهد مرهمی — که دلها ز ریشت بنالد همی؟
تو ما را همی چاه کندی به راه — به سر لاجرم در فتادی به چاه
دو کس چَه کنند از پی خاص و عام — یکی نیکمحضر، دگر زشتنام
یکی تشنه را تا کند تازه حلق — دگر تا به گردن در افتند خلق
اگر بد کنی چشم نیکی مدار — که هرگز نیارد گز انگور بار
نپندارم ای در خزان کشته جو — که گندم ستانی به وقت درو
درخت زقوم ار به جان پروری — مپندار هرگز کز او بر خوری
رطب ناورد چوب خرزهره بار — چو تخم افکنی، بر همان چشم دار