☪ Anlam Arayışı

← Bostan

بوستان › باب اول در عدل و تدبیر و رای › بخش ۲۱ - حکایت حجاج یوسف

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

حکایت کنند از یکی نیکمرد — که اکرام حجاج یوسف نکرد

به سرهنگ دیوان نگه کرد تیز — که نطعش بیانداز و خونش بریز

چو حجت نماند جفا جوی را — به پرخاش در هم کشد روی را

بخندید و بگریست مرد خدای — عجب داشت سنگین‌دلِ تیره‌رای

چو دیدش که خندید و دیگر گریست — بپرسید کاین خنده و گریه چیست؟

بگفتا همی گریم از روزگار — که طفلان بیچاره دارم چهار

همی خندم از لطف یزدان پاک — که مظلوم رفتم نه ظالم به خاک

پسر گفتش: ای نامور شهریار — یکی دست از این مرد صوفی بدار

که خلقی بر او روی دارند و پشت — نه رای است خلقی به یک بار کشت

بزرگی و عفو و کرم پیشه کن — ز خردان اطفالش اندیشه کن

شنیدم که نشنید و خونش بریخت — ز فرمان داور که داند گریخت؟

بزرگی در آن فکرت آن شب بخفت — به خواب اندرش دید و پرسید و گفت:

دمی بیش بر من سیاست نراند — عقوبت بر او تا قیامت بماند

نخفته‌ست مظلوم از آهش بترس — ز دود دل صبحگاهش بترس

نترسی که پاک اندرونی شبی — بر آرد ز سوز جگر یا ربی؟

نه ابلیس بد کرد و نیکی ندید؟ — بر پاک ناید ز تخم پلید

← Önceki 30 / 234 Sonraki →

Anlam Arayışı