بوستان › در نیایش خداوند › بخش ۳ - سبب نظم کتاب
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
در اقصای عالم بگشتم بسی — به سر بردم ایام با هر کسی
تمتع به هر گوشهای یافتم — ز هر خرمنی خوشهای یافتم
چو پاکان شیراز، خاکینهاد — ندیدم، که رحمت بر این خاک باد
تولای مردان این پاکبوم — برانگیختم خاطر از شام و روم
دریغ آمدم زآن همه بوستان — تهیدست رفتن سوی دوستان
به دل گفتم از مصر قند آورند — برِ دوستان ارمغانی برند
مرا گر تهی بود از آن قند، دست — سخنهای شیرینتر از قند هست
نه قندی که مردم به صورت خورند — که ارباب معنی به کاغذ برند
چو این کاخ دولت بپرداختم — بر او دَه در از تربیت ساختم
یکی باب عدل است و تدبیر و رای — نگهبانی خلق و ترس خدای
دُوُمْ باب احسان نهادم اساس — که مُنعم کند فضل حق را سپاس
سوم باب عشق است و مستی و شور — نه عشقی که بندند بر خود بزور
چهارم تواضع، رضا پنجمین — ششم ذکر مرد قناعتگزین
به هفتم در، از عالم تربیت — به هشتم در، از شُکر بر عافیت
نهم بابِ توبه است و راهِ صواب — دهم در مناجات و ختم کتاب
به روز همایون و سال سعید — به تاریخ فرّخ میان دو عید
ز ششصد فزون بود پنجاه و پنج — که پُر دُر شد این نامبردار گنج
بماندهست با دامنی گوهرم — هنوز از خجالت به زانو سرم
که در بحرِ لؤلؤ صدف نیز هست — درختِ بلند است در باغ و پست
الا ای خردمند پاکیزهخوی — خردمند نشنیدهام عیبجوی
قبا گر حریر است و گر پرنیان — به ناچار حَشوَش بود در میان
تو گر پرنیانی نیابی، مجوش — کرم کار فرما و حشوش بپوش
ننازم به سرمایهٔ فضلِ خویش — به دریوزه آوردهامْ دستْ پیش
شنیدم که در روز امیّد و بیم — بَدان را به نیکان ببخشد کریم
تو نیز اَر بدی بینیم در سَخُن — به خلق جهانآفرین کار کن
چو بیتی پسند آیدت از هزار — به مردی، که دست از تَعنَّت بدار
همانا که در فارس انشای من — چو مشک است بیقیمت اندر خُتن
چو بانگ دهل هولم از دور بود — به غیبت درم عیبْ مستور بود
گل آورد سعدیْ سوی بوستان — به شوخی و فلفل به هندوستان
چو خرما به شیرینی اندوده پوست — چو بازش کنی استخوانی در اوست