☪ Anlam Arayışı

← Bostan

بوستان › در نیایش خداوند › بخش ۴ - مدح ابوبکر بن سعد بن زنگی

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

مرا طبع از این نوع خواهان نبود — سر مدحت پادشاهان نبود

ولی نظم کردم به نام فلان — مگر باز گویند صاحبدلان

که سعدی که گوی بلاغت ربود — در ایام بوبکر بن سعد بود

سزد گر به دورش بنازم چنان — که سید به دوران نوشیروان

جهانبان دین‌پرور دادگر — نیامد چو بوبکر بعد از عمر

سر سرفرازان و تاج مهان — به دوران عدلش بناز، ای جهان

گر از فتنه آید کسی در پناه — ندارد جز این کشور آرامگاه

فطوبی لباب کبیت العتیق — حوالیه من کل فج عمیق

ندیدم چنین گنج و ملک و سریر — که وقف است بر طفل و درویش و پیر

نیامد برش دردناک غمی — که ننهاد بر خاطرش مرهمی

طلبکار خیر است امیدوار — خدایا امیدی که دارد برآر

کله گوشه بر آسمان برین — هنوز از تواضع سرش بر زمین

گدا گر تواضع کند خوی اوست — ز گردن فرازان تواضع نکوست

اگر زیردستی بیفتد چه خاست؟ — زبردست افتاده مرد خداست

نه ذکر جمیلش نهان می‌رود — که صیت کرم در جهان می‌رود

چنویی خردمند فرخ نژاد — ندارد جهان تا جهان است، یاد

نبینی در ایام او رنجه‌ای — که نالد ز بیداد سرپنجه‌ای

کس این رسم و ترتیب و آیین ندید — فریدون با آن شکوه، این ندید

از آن پیش حق پایگاهش قوی است — که دست ضعیفان به جاهش قوی است

چنان سایه گسترده بر عالمی — که زالی نیندیشد از رستمی

همه وقت مردم ز جور زمان — بنالند و از گردش آسمان

در ایام عدل تو ای شهریار — ندارد شکایت کس از روزگار

به عهد تو می‌بینم آرام خلق — پس از تو ندانم سرانجام خلق

هم از بخت فرخنده فرجام توست — که تاریخ سعدی در ایام توست

که تا بر فلک ماه و خورشید هست — در این دفترت ذکر جاوید هست

ملوک ار نکو نامی اندوختند — ز پیشینگان سیرت آموختند

تو در سیرت پادشاهی خویش — سبق بردی از پادشاهان پیش

سکندر به دیوار رویین و سنگ — بکرد از جهان راه یأجوج تنگ

تو را سد یأجوج کفر از زر است — نه رویین چو دیوار اسکندر است

زبان آوری کاندر این امن و داد — سپاست نگوید زبانش مباد

زهی بحر بخشایش و کان جود — که مستظهرند از وجودت وجود

برون بینم اوصاف شاه از حساب — نگنجد در این تنگ میدان کتاب

گر آن جمله را سعدی انشا کند — مگر دفتری دیگر املا کند

فروماندم از شکر چندین کرم — همان به که دست دعا گسترم

جهانت به کام و فلک یار باد — جهان آفرینت نگهدار باد

بلند اخترت عالم افروخته — زوال اختر دشمنت سوخته

غم از گردش روزگارت مباد — وز اندیشه بر دل غبارت مباد

که بر خاطر پادشاهان غمی — پریشان کند خاطر عالمی

دل و کشورت جمع و معمور باد — ز ملکت پراکندگی دور باد

تنت باد پیوسته چون دین، درست — بداندیش را دل چو تدبیر، سست

درونت به تأیید حق شاد باد — دل و دین و اقلیمت آباد باد

جهان آفرین بر تو رحمت کناد — دگر هرچه گویم فسانه‌ست و باد

همینت بس از کردگار مجید — که توفیق خیرت بود بر مزید

نرفت از جهان سعد زنگی به درد — که چون تو خلف نامبردار کرد

عجب نیست این فرع از آن اصل پاک — که جانش بر اوج است و جسمش به خاک

خدایا بر آن تربت نامدار — به فضلت که باران رحمت ببار

گر از سعد زنگی مثل ماند یاد — فلک یاور سعد بوبکر باد

← Önceki 4 / 234 Sonraki →

Anlam Arayışı