بوستان › باب اول در عدل و تدبیر و رای › بخش ۲۶ - حکایت قزل ارسلان با دانشمند
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
قزل ارسلان قلعهای سخت داشت — که گردن به الوند بر میفراشت
نه اندیشه از کس نه حاجت به هیچ — چو زلف عروسان رهش پیچ پیچ
چنان نادر افتاده در روضهای — که بر لاجوردی طبق بیضهای
شنیدم که مردی مبارک حضور — به نزدیک شاه آمد از راه دور
حقایق شناسی، جهاندیدهای — هنرمندی، آفاق گردیدهای
بزرگی، زبان آوری کاردان — حکیمی، سخنگوی بسیاردان
قزل گفت چندین که گردیدهای — چنین جای محکم دگر دیدهای؟
بخندید کاین قلعهای خرم است — ولیکن نپندارمش محکم است
نه پیش از تو گردن کشان داشتند — دمی چند بودند و بگذاشتند؟
نه بعد از تو شاهان دیگر برند — درخت امید تو را بر خورند؟
ز دوران ملک پدر یاد کن — دل از بند اندیشه آزاد کن
چنان روزگارش به کنجی نشاند — که بر یک پشیزش تصرف نماند
چو نومید ماند از همه چیز و کس — امیدش به فضل خدا ماند و بس
بر مرد هشیار دنیا خس است — که هر مدتی جای دیگر کس است
چنین گفت شوریدهای در عجم — به کسری که ای وارث ملک جم
اگر ملک بر جم بماندی و بخت — تو را کی میسر شدی تاج و تخت؟
اگر گنج قارون به دست آوری — نماند مگر آنچه بخشی، بری